<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پشت دیوار انتظار</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/</link>
<description>در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Nov 2009 19:53:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از دست نوشته های مهاتما (روح  بزرگ)  گاندی</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#990033 size=3&gt;من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،&lt;BR&gt;من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،&lt;BR&gt;من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،&lt;BR&gt;چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.&lt;BR&gt;و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،&lt;BR&gt;منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،&lt;BR&gt;تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.&lt;BR&gt;لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان&lt;BR&gt;و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى&lt;BR&gt;و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه&lt;BR&gt;ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.&lt;BR&gt;می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.&lt;BR&gt;می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،&lt;BR&gt;چرا که ما هر دو انسانیم.&lt;BR&gt;این جهان مملو از انسان‌هاست ،&lt;BR&gt;پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.&lt;BR&gt;تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،&lt;BR&gt;قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.&lt;BR&gt;دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،&lt;BR&gt;حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،&lt;BR&gt;دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،&lt;BR&gt;چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،&lt;BR&gt;نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،&lt;BR&gt;من قابل ستایشم، و تو هم.&lt;BR&gt;یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد&lt;BR&gt;به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى&lt;BR&gt;همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،&lt;BR&gt;اما همگى جایزالخطا.&lt;BR&gt;نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،&lt;BR&gt;و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 19:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتماد و اطمینان</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#990066&quot;&gt;چقدر به اطرافیانتون اعتماد دارید؟ چقدر به این اعتمادتون اطمینان دارد؟ چقدر در این اعتمادتون و اطمینانتون عزمتون راسخ هست؟ که شاید سعایت و بدگویی دیگران و یا اتفاقات روز مره و حوادث روزگار باعث سوء تفاهم ها می شود و در شما شک ایجاد نکند؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#990066&quot;&gt;چند دفعه به همانهایی که اطمینان داشته اید شک کرده اید؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#990066&quot;&gt;یک مثال کوچک بزنم. اگر کسی بیاید و بگوید همسرت را با فلانی(جنس مخالف) دیده ام عملکرد شما چگونه است؟ حال اگر همان فلانی بیاید و بگوید همسرت در فلان موقع با من بوده است چی؟ می دانم مثالی که زدم بسیار سنگین و شاید غیر قابل تحمل باشد! اما نکته مهم کنترل و تصمیم و عملکرد ما در همین مواقع است. چقدر می توانید بر خود کنترل داشته باشید تا نسبت به صحت گفتارهای بیان شده تحقیق کنید؟ یا از همان اول براشفته به برخورد یا مقابله می پردازیم؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#990066&quot;&gt;اتفاقی که باعث نوشتن همین چند سطر شد برای یکی از دوستان من رخ داد و من با چشمانم نظاره گر این ماجرا بودم . بله متاسفانه دوست من در ابتدا از کوره در رفت ولی پس از گذشت زمان کمی بر خود کنترل پیدا کرد و فرد ناقل خبر را جز فردی دروغگو چیزی نیافت. من نیز خود را بجای دوستم گذاشتم و دیدم شرایط سختی را طی نموده و کمتر کسی ازاینطور امتحانها موفق بیرون میآید. شما چطور؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 17:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریارت</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990033&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;روز چهارشنبه قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون یک سر به نت زدم و  &lt;/font&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.golemaryam1386.blogfa.com/post-162.aspx&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پست وبلاگ گل مریم &lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;را خوندم با خودم گفتم چه بی انصافی نوشته. آخه امام رضا چه دخلی به پول داری و بی پولی نفر داره. آدم باید خودش بخواد .اگه خواست ، خودشون هم جور میکنند. با همین فکر ها رفتم به محل کارم . در گیرو دار کار بودم حدود ساعت 10 که تلفن زنگ زد. گوشی رو که برداشتم مسول اداری بود . گفت اسم یک نفر رو بدین برای اینکه جمعه با هواپیما بره مشهد و بیاد . به دوستم که مقام اداریش از من بالاتر بود گفتم فلانی اینچنین میگه . یک خنده ای کردو اول زنگ زد به خانمش که هماهنگ کنه ( به قول ماها اجازه بگیره) اول خانمش گفت چرا تکی و بعد اجازه رو صادر کرد بهش گفتم زنگ بزنم اسمتو بدم . گفت بیا قرعه کشی کنیم . گفتم بابا بیخیال دوست داری برو تو که هماهنگ هم کردی . گفت نه اونقدرها هم نمی خوام بیا قرعه کشی کنیم . ما که هرچی گفتیم گوش نداد. ما هم از خدا خواسته . قرعه به نام من افتاد. تازه بعد اینکه اسمم را رد کردند فهمیدم بین قسمتهای دیگر هم قرعه کشی کرده اند و کلا ۳ نفر قراره اعزام بشوند که منهم جزو آن ۳ نفر هستم .خداییش حال کردم سریع زنگ زدم به خانم که همچین برنامه ای هست. اون هم بنده خدا گفت مرد حسابی چند وقته من میگم یک روزصبح برم مشهد و شب برگردم حالا به اسم تو در اومده . خوش بحالت. . خداییش دلم می خواست اونو جای خودم بفرستم ولیکن گفتن نمیشه! شب جمعه زنگ زدم به دوستم که جریان چجوریه بلیط کجاست و باهم قرار بزاریم که بریم . بنده خدا گفت بلیط رو فردا برو فرودگاه بگیر بلیطت حاضره ولی بلیط برای من اشتباها صادر نشده. خیلی متاثر شدم و حتی حاضر بودم جای خودم را به وی بدم اما گفت بلیط به نام هست نمیشود.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990033&quot;&gt;روز جمعه صبح رفتم فرودگاه ساعت 8 قرار بود هواپیما بلند شه که 10.30 پرواز کرد ساعت 12 رسیدیم فرودگاه مشهد. مارو با ماشین بردند تالار اول ناهار دادند بعدشم ساعت یک و نیم پشت بازار رضا (میدان 17 شهریور) پیاده کردند و گفتند 4.30 هم میایند دنبالمون. برای خودم رفتم حرم چه جمعیتی جای همگیتون خالی چه حالی داد . ساعت 4.30 هم سوار ماشین و پس از کلی بی برنامگی 8 هواپیما به سمت تهران راه افتاد. فقط خداییش خودم هم برام تعجب شده بود که چطور من این سفر برام جور شد.&lt;/font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرار از روز مرگی</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990033 size=3&gt; جهت فرار از روز مررگی زندگی گاهی اعمالی انجام میدهیم که پس از مدتی خودشان جزء روزمرگی های زندگی ما میشوند و تنها راه فرار از این روز مررگی ها تفکر مدام در اعمال زندگی و تعمق در مورد هدف انسانیتمان خواهد بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 18:26:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امید به زندگی</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#990066 size=3&gt;امروز کسی را دیدم که از افسردگی و دلزدگی حاضر نبود حتی شیشه جلوی ماشینش را تمیز کند تا هنگام رانندگی بتواند جلوی خود را ببیند. اما نمی دانم چنین شخصی چطور با آب و تاب می تواند از ازدواج برای من حرف بزند؟ چه بجه ای می خواهد تحویل این جامعه بدهد؟ چگونه از آینده می توان صحبت کرد؟ تصمیم دارد در آینده نزدیک ازدواج نماید و من هراسان که نکند هنگام رانندگی جلوی خود را نبیند و جان من را به خطر بیندازد&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 18:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقطه عطف</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,0,102)&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هر کدام از ما بعنوان نقطه عطف موقعیتهایی در زندگی برایمان رخ می دهد که تنها با کنار گذاشتن و یا فراموش کردن خاطرات بد که با دیگران داشته ایم با آنها مجددا خاطرات ولحظات زیبا و روییایی برای آن شخص و خصوصا خود بسازیم ولیکن با بندهای که این خاطرات بر دست و پای ما بسته اند لحظات شاد زندگی خود را به سادگی از دست می دهیم &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 12:01:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیرم حلالت مادر</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;    &lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#660099&quot;&gt;در خبرها آمده بود که 2275 گاو شیرده مستقیماً از آمریکا حمل و در بندر بوشهر جهت&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#660099&quot;&gt;انتقال به &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#660099&quot;&gt;شرکت پگاه فارس پیاده گردیدند. در ذهنم آمد از این به بعد باید مواظب گفتارمان &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#660099&quot;&gt;باشیم که آمریکایی ها &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#660099&quot;&gt;بدشان نیاید وگرنه اگر شیرشان را حلالمان نکنند بدجوری مدیونشان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#660099&quot;&gt;خواهیم شد.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 22:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروع مجدد</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>دلم می خواد دوباره بنویسم. وبلاگمو دوست دارم . اما نمی دونم چرا فکرم قفل شده !! کمکم کن ای خدا
</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 20:49:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی نتیجه</title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>
هرکدام ما بعنوانی شروع به نوشتن وبلاگ می کنیم و انهم این هست که حرفهایی داریم که جایی باید بزنیم با توجه به اینکه یا اطرافیانمان شنونده این حرفهامون نیستند ویا نیاز به مخاطبی جدید داریم. اما گاهی اتفاقاتی برای آدم میفته که حرفهاش تمام میشه و دیگه نمیتونه مطلب از خودش بگذارد بنابراین یا به کپی مطالب دیگران در وبلاگ خود می کند و یا مثل من برای مدتی که حرفی برای گفتن پیداکند وبلاگ را تعطیل می کند. مطمئنا منظور این کلمات مرا متوجه شدید. از همه خوانندگان عزیز معذرت می خواهم که در طی این مدت با مطالبم وقت شما را تلف کردم . حلال کنید
</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسافر خانه خدا </title>
<link>http://waitwall.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; alt=&quot;مسجد النبی&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/04072009012344.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;مسجدالنبی&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; style=&quot;width: 488px; height: 365px;&quot; alt=&quot;داخل مسجد النبی&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/04072009014186.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;داخل مسجد النبی&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;395&quot; width=&quot;527&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; alt=&quot;قبرستان بقی. قبر ام البنین&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/07072009024860.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;قبرستان بقی. قبر ام البنین&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; style=&quot;width: 519px; height: 388px;&quot; alt=&quot;مسجدالحرام&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/10072009049465.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;مسجدالحرام&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; alt=&quot;خانه خدا&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/11072009058831.jpg&quot; style=&quot;width: 498px; height: 515px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;خانه خدا&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; style=&quot;width: 402px; height: 442px;&quot; alt=&quot;حاجی کوچولو&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/13072009063121.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;حاجی کوچولو&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; alt=&quot;افطار در مسجدالحرام&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/13072009068308.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;افطار در مسجدالحرام&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; style=&quot;width: 495px; height: 453px;&quot; alt=&quot;خانه کعبه و مقام ابراهیم&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/14072009069697.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;خانه کعبه و مقام ابراهیم&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; style=&quot;width: 481px; height: 360px;&quot; alt=&quot;طواف&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/15072009079337.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;طواف&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; style=&quot;width: 523px; height: 391px;&quot; alt=&quot;طواف 2&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/pict4280693.jpg&quot; /&gt;طواف 2&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;657&quot; width=&quot;514&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; alt=&quot;حاجی کوچولو خسته از طواف&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/15072009089225.jpg&quot; /&gt;حاجی کوچولو خسته از طواف&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;680&quot; width=&quot;512&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; alt=&quot;داخل مسجد الحرام&quot; src=&quot;http://xs141.xs.to/xs141/09295/15072009080322.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;داخل مسجد الحرام &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 09:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waitwall&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>waitwall</dc:creator>
<guid>http://waitwall.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
