تبليغاتX
پشت دیوار انتظار

پشت دیوار انتظار

در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم

... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... د

آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

منبع:

حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت23:42توسط امیر | |

به نظر شما چه شرایطی بعنوان شرایط اولیه شروع رابطه دونفر ، دو دوست یا دو همراه اضافه کرد؟
1-نسبت به هم دلبستگی داشته باشیم اما وابستگی خیر. زیرا وابستگی همانند زنجیری درپا ما را از ادامه مسیر باز میدارد.
2-نسبت به هم پرسش نماییم تا نشان دهیم طرف ما برای ما مهم هست اما بازجویی خیر که بازجویی به طرف مقابل ما حس عدم اعتماد را تلقین می نماید.
3-به همان مقدار که همدیگر را دوست داریم به هم نیز گمان نیک داشته باشیم.
4-قبل از هر پیش داوری حرف دل خود را جهت جلوگیری از هرگونه پیش داوری با طرف مقابل خود مطرح نماییم.
5-چه شیرین است که نیاز طرف مقابل خود را قبل از اینکه به زبان بیاورد درک کرده و برطرف نماییم.
ممکن است نیازی داشته باشیم و طرف مقابل نیاز ما را به همان نحوی که ما نیاز داریم برداشت ننماید بهتر است نیاز خود را مطرح نماییم تا به طرف مقابل ما جهت برقراری ارتباط بهتر با ما کمک شود.
6-گاهی سعی کنیم خارج از عملکرد متعارف خود احساسات خود را نسبت به طرف مقابل خود بیان نماییم . یکنواختی برای هر کسی دلزدگی و عادت همچون بیدی است که پایه های چوبی خانه عشق شما را به آهستگی می خورد.
7-بهتر است کمی هم مرموزی خاص برای طرف خود داشته باشیم تا سعی به کشف ما نماید و از این رموز احساس عشق به خود را درک نماید.
8-در زمان زندگی کنیم. از زمان لذت بریم . مرگ حق است و زمان آن نامعلوم . آنچنان عشق بورزیم که انگار به زودی خواهیم مرد! جدایی ، عصبانیت و قهر چیزی عاید ما نخواهد کرد جز آن زمان را که بدون هم گذرانده ایم و می توانیم آن زمان را زمان مرده بنامیم.
9-زندگی زیباست . خدا را در لحظه لحظه زندگی جستجو کنیم. خدا منشاء نیکی هاست .آیا می شود نیکی را پیدا نمود که سایه ای از خدا در آن نتوان جستجو کرد؟
                             

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت16:30توسط امیر | |

امروزه همه ما درگیر اختلاف نسلها در جامعه خود می باشیم و مشکلات عدیده ای را داریم و شاید در هیچ جای دنیا اختلاف نسلهایش چنین فاحش نباشد . و همه کسانی که از منن مسن تر می باشند و شاید هم نسلی های من معتقدند که نسل امروز نسلی است که به حق خودش قانع نیست، نسلی که زیاده خواه است، نسلی که ادب ندارد و احترامی برای بزرگتر و پیشکسوت خود قائل نیست. نسلی که وطن پرست نمی باشد و منافع مادی خود را در لحظه می شناسد! نسلی که اعتقادی ندارد و پایبند هیچ اصولی نیست و اصولش ا منافعش تعیین می کند.

اما ایا فقط به این علت نیست که نسل قبلی وظایف خود را خوب به جا نیاورده است؟ ایا به این خاطر نیست که نسل قبلی تمام هم و غم خود را پیرامون تغییر نظام و ایجاد نظام سیاسی جدید قرار دادند؟ آیا نسل قبلی عده ای تنها خودش را در گیر جنگ نمود و دفاع از آب و خاک و ما بقی به وظیفه خود در پشت جبهه خوب نرسیدند؟ ایا به خاطر این نیست که نسل قبلی بعد از جنگ عده ای که از جنگ و جبه باز گشتند بعلت تعلمات روحی جنگ و دوستان از دست رفته خود حال و هوای جبه را از دست ندادن؟ عده قلیل دیگر به باز سازی و ساخت و ساز خرابی های بعد از جنگ و هده ای شاید هرچند قلیل آرمانهای خود را فراموش کرده و به دنبال آن عده که اصلا بویی از جبهه و جنگ نبرده بودند پیوستند و به مسابقه مال اندوزی خود را رساندند و تمام سعی و تلاش خود را در جبران ایام از دست رفته  پرداختند؟ مابقی هم  به شاید آدمهای عادی جامعه بودند و تنها پیرو و تابع سیاست های کلی جامعه ، بعلت نبود ساختار صحیح و سیاست درست ونبود سیاست کلی حکم فرما در جامعه به فکر معاش و ارتزاق بخور و نمکیر خود و خانواده کوچک خود در مشکلات جامعه محو گردیدند! و باز هم در این میان نسل آینده فراموش شد! نسل آنده از تربیتی که ساختار جامعه ما از مدتها قبل تنها سینه به سینه بود باز ماند! زیرا جامعه ما ساختار و سیاست آموزش افراد بصورت کشورهای جهان اولی نداره و همانند دیگر کشور های جهان سومی ساختار آموزش ما سینه به سینه می باشد. باز هم نسل اینده از تیرس اهداف آنده نسل گذشته دور ماند و باز.... همانطور که می بینید!!!!

پس چرا اینقدر به نسل حاضر کم محبتی می کنیم؟ چرا اینقدر به نسل حاضر انتقاد، پرخواشگری، و حتی گاهی نسلها همدیگر را تکفیر و تکذیب می کنند؟

به فکر چاره چه کسی و چه زمانی باید بیفتد؟

و اما نسل من ! نسلی که با خاطرات آسایش و در کمال محرومیتها و با تمام قناعت بزرگ شد و شاید در آموزش اندک نسل گذشته خود و بر اثر آموزش زمانه در ایام جنگ عده ای رنگ بوی نسل قبلی خود را که روحیه ایثار و فداکاری بود  گرفته و فنا شده و عده ای دیگر رنگ و بوی تازاندن در عرصه تجارت و مال اندوزی از نسل قبلی خود گرفته و پیش رفته اند که آنها هم فنا شده هستند!

دوستان نمی دانم چه باید کرد؟ اما واقعا ما برای نسل بعد خود چه کرده ایم و چه می خواهیم کنیم؟ آیا خود آنقدر که لازم باشد آموزش دیده ایم که به باز آموزی نسلهای بعدی خود باشیم و یا همچون معلم بی سوادی هستیم که هنگامی که بر سر کلاس درس حار می شود خود نیز از گنگی درس گنگ می گردد؟؟؟؟ انتقد بس است به فکر باز آموزی نسل بعدی خود باشیم!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت19:49توسط امیر | |