تبليغاتX
پشت دیوار انتظار

پشت دیوار انتظار

در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم

وقتی نگاهم به چشمانش افتاد به یکباره لرزشی را در دلم احساس کردم. تا به حال چنین چشمان زیبایی را ندیده بودم . چشمانی که رنگ زندگی در آن دیده می شد، نمی دانم شاید به یکباره مرا با نگاه خود جادو کرده بود. نمی توانستم چشم از چشمانش بردارم. با خودم گفتم شاید بتوانم با او دوست شوم . به نرمی خواستم به او نزدیک شوم . اما نگاهمان بهم دوخته شده بود . قدرت حرکت از من گرفته شده بود . با خود می اندیشدم نکند کری نا بجا انجام دهم که به یکباره از من بگریزد. چشمانش قابل توصیف نبود. عشق را می دیدم. عشق به زیبایی ها ، عشق به زندگی و....

....


به هر ترفندی بود به آرامی نزدیکش شدم ، کم رویی را کنار گذاشتم ، صحبت را آغاز نمودم...

...

او با احتیاط مرا نگاه می کرد و به نرمی پاسخم می داد...

....

به آرامی در آغوشش کشیدم ،سرش را بر روی پایم نهادم و نوازشش کردم ، چشم از چشمانش بر نمیداشتم ، خودش را به من سپرده بود ، با تمام وجود لمسش می کردم .....

...

....
...
...
تا به حال همچین گربه ای زیبا ندیده بودم.

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت23:18توسط امیر | |

(ابا اميّه شريح بن حارث كندى كه او را شريح بن هانى هم گويند مردى كوسه بود، زيرا در صورتش موى نداشت، و يكى از دشمنان امام على عليه السلام بشمار مى‏رفت و عمر بن خطاب وى را در كوفه بقضاوت گماشت، و او مدت پنجاه و هفت سال در كوفه اين منصب را دارا بود، و حضرت امير المؤمنين عليه السلام خواست او را از اين كار بركنار نمايد، اما به درخواست مردم كوفه از تصميم خويش منصرف شد. روايت كرده‏اند كه شريح در زمان خلافت على عليه السلام خانه‏اى را به بهاى هشتاد دينار خريد. چون اين خبر به امام رسيد او را نزد خود فرا خواند و به او فرمود: شنيده‏ام خانه‏اى را به هشتاد دينار خريده‏اى و براى آن قباله اى تدوين كرده و كسانى را گواه اين معامله گرفته‏اى شريح عرض كرد چنين است يا امير المؤمنين، راوى گفت: حضرت نگاه تندى و خشم آلودى به او نمود و چنين فرمود:)
اى شريح، بدان و آگاه باش بزودى كسى بسوى تو خواهد آمد، كه بدون نگريستن در سند و قباله‏ات و پرسش از حجت و گواهت، تو را بحال كوچيدن از آن خانه بيرون نموده، تنها و بيكست بگور در سپارد، پس اى شريح خوب بنگر كه مبادا اين خانه را از پول ديگرى خريده و يا اين كه بهايش را از غير آنچه حلالت بوده است پرداخته باشى كه اگر چنين كرده باشى، خانه آخرت را به بهاى سراى جهان از دست داده‏اى .
بدان اگر وقت خريد خانه پيش من آمده بودى براى تو قباله‏اى مانند اين قباله مى‏نوشتم كه به خريد اين خانه بيك درهم رغبت نمى‏كردى، چه جاى بالاتر، و قباله اين است:
اين سند خانه‏ايست كه خريدارى كرده است آن را بنده‏اى خوار و بى‏مقدار، از كسى كه نگران در گذشتن از اين سراى ناپايدار است. خريدارى كرد از او خانه‏اى از خانه‏هاى سراسر مكر و فريب جهان كه نشستنگاه رفتگان و آسايشگاه تباه شدگان است.
اين خانه داراى چهار حدّ مى‏باشد: حدّ اوّل بسوى اسباب آفات و پيشآمدهاى ناگوار منتهى مى‏شود، و حدّ دوم بسوى اسباب اندوهها، و دشواريها مى‏رسد، و حدّ سوم به هوسرانيهاى زننده و تباه كننده، و حدّ چهارم بشيطان گمراه كننده منتهى مى‏گردد، و درب اين خانه از حدّ چهارم باز مى‏شود.
چنين خانه‏اى را، اين شخص فريفته بخواهش و آرزو، از كسى كه مرگ گريبانش را گرفته، خريدارى نموده است، به بهاى بيرون رفتن از عزت قناعت و بى‏نيازى، و وارد شدن در ذلت طلب و نيازمندى و زارى كردن، و بدى و زيانى را كه باين خريدار در آنچه خريده از فروشنده برسد .
پس بر خداونديست كه پوشاننده پيكرهاى پادشاهان و در كشنده جانهاى ستمكاران و نابود كننده پادشاهى فرعونها و گردنكشان مانند كسرا (پادشاهان ايران) و قيصر (فرمانرواى روم) و تبع (پادشاهان يمن) و حمير (فرزندان حمير بن سبا كه صاحب قبيله‏اى بودند.) و كسانى كه پول و دارائى روى هم انباشتند، و آنرا بسيار نمودند، و كسانى كه كاخهاى زيبا و با شكوه برافراشتند، و با فرشهاى نيكويش بياراستند و ذخائرى براى خود فراهم ساختند، و خانه و باغ و اثاثيه جمع كرده و آنها را به گمان خويش براى فرزندانشان به حساب آوردند، همه آنها را بمحل بازپرسى و رسيدگى به حساب و جاى پاداش و كيفر بفرستد، زمانى كه فرمان قطعى صادر شود بجدائى بين حقّ و باطل، در آن جاست كه تباهكاران زيان برند، اكنون عقلى كه از اسارت هوا و هوس رها شده باشد، و از وابستگى‏هاى جهان سالم مانده بر درستى اين سند و قباله گواهى مى‏دهد.



+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت16:4توسط امیر | |

هنگامی که به دکتر مراجعه کردم بعد معاینه گفت با یک عمل جراحی سرپایی حل میشه اما برای استریل بودن بیا بیمارستان تو اتاق عمل اینکارو انجام بدیم. منم از همه جا بیخبر بعنوان یک عمل جراحی سرپایی به تنهایی رفتم بیمارستان. وقتی همه کارهای پذیرش را انجام دادم هنگامی که پرستار گفت وسایلت را به همراهت تحویل بده و بیا لباسهایت را عوض کن تا آماده اتاق عمل بشوی گفتم که تنها هستم و کسی همراهم نیست . پرستار گفت نمی شود باید یک نفر بیاید وسایلت را تحویل بگیرد. منهم برای اینکه در منزل کسی نگران نشه به هیچ کس نگفته بودم ، پس از کمی فکر به یکی از همکاران اداره زنگ زدم که به کمکم بیاید. البته قابل ذکر است که اداره ما به بیمارستان نزدیک بودبرای همین چیزی طول نکشید که دوست ما آمد وسایل را تحویلش دادم و لباس خود را عوض نمودم .هنگامی که به صف پشت اتاق عمل رسیدم ساعت حدود نه بود و چند نفری جلوی من بودند. بعد از مدت زمان زیادی که فکر می کنم حدود ساعت دوازده می شد بدون لباس گرم و تنها با لباس اتاق عمل بر روی تخت در صف انتظار بودم و سرمای این فصل را تحمل می نمودم نوبت به من رسید.پرستار وقتی آمد یک آمپول به من تزریق کرد و....
به خودم که آمدم هیچ چیز یادم نمی آمد . نمی دانستم کجا هستم ، چه اتفاقی براییم رخ داده. مثل اینکه هیچ بدنی ندارم . هیچ چیزی نمیدیدم و هیچ چیزی نمی شنیدم . با خودم خیلی فکر کردم تا بالاخره یادم آمد که من برای جراحی به اتاق عمل رفته بودم. هر کاری کردم که چشم باز کنم نمی توانستم . حتی نمی توانستم صدایی از خودم در بیاورم و یا حرکتی کنم. انگار که از بالا داشتم به خودم نگاه میکردم . دیگر برایم مسلم شده بود که من در زیر عمل مرده ام . تنها کاری که می توانستم انجام بدهم فکر بود و مرور خاطرات . خیلی تلاش کردم که اطرافم را ببینم .حتی موفق نشدم چشم خودم را باز کنم . وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود. برای هر کدام ما چشم بازو بسته کردن هیچ مشکلی نیست و بدون تفکر این اعمال ابتدایی را انجام میدهیم . اما برای من در اون لحظه باز کردن چشمم از بلند کردن یک کوه غیر ممکن تر بود.  نه صدایی نه دیداری . نمی توانم این مدت را شرح دهم ، زیرا این سخت ترین مدت عمرم بود بعد از مدتی یک کمی توانستم پلکهایم را باز نمایم . و با دیدن یک نور شدید و سفید برایم به اثبات رسید که من روحی بیش نیستم و مرگم حتمی هست . تمام نیرویم را جمع کردم که فریاد بزنم اما کوچکترین صدایی از من در نیامد. زمان همین طور می گذشت و من با افکارم و عدم توانایی ام درگیر بودم . تا اینکه آهسته آهسته توانستم پلکهایم را باز نمایم و چراغ های مهتابی که در سقف نصب شده بود را ببینم . باز هم باورم نمیشد که زنده باشم همش با خودم فکر می کردم اینجا سردخانه بیمارستان هست و جنازه من را به سردخانه منتقل نموده اند. اصلا توان حرکت هیچ قسمتی از بدنم را نداشتم . تا اینکه  کم کم نیرو به بدن من باز می گشت. توانستم سر خود را بچرخانم و خود را در تخت بیمارستان و درون بخش بیابم . تازه اینجا بود که باور کردم زنده ام ولیکن هنوز توان حرف زدن نداشتم در حال چرخاندن سرم به طرف دیگر بودم که همکارم را دیدم در کنارم بر روی صندلی نشسته به سختی صدایی از من در آمد ..........
بعد از اینکه کاملا بهوش آمدم همکار عزیز مرا به همراهی نموده و با اتومبیل خود به منزل رسانید . چون فاصله منزمان هم با هم خیلی زیاد بود از او خواهش کردم که مرا دم یک تاکسی سرویس برساند . ولی تا به تاکسی سرویس برسیم در اثر بیهوشی مدام حالت تهوع داشتم . بنابراین بنده خدا محبت کرده و مرا منزل رسانید.
چه راحت اکنون سر بر میگردانیم ، حرف میزنیم وچشم خود را باز و بسته می کنیم. هیچگاه آن لحظه ای که تمام نیروی خود را جمع کردم  و چشم باز کرده و مهتابی های سقفی را دیدم و فکر کردم در سرد خانه هستم یادم نمیرود.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت16:7توسط امیر | |

چند روز پیش یک شماره ناشناس به من زنگ زدو مطالبی بین ما رد و بدل شد که بصورت مکالمه در زیر برای شما می نویسم.
-    الو آقای ......
-    سلام فرمایید؟
-    سلام . من می خواستم یک مشاوره حقوقی بگیرم.
-    بفرمایید در خدمتم .
-    راستش پدرم با یک خانم آشنا شده و رابطه دارد . اون خانم با کس دیگری هم رابطه داشته و پس از اینکه باردار شده نفر مورد نظر ترکش کرده بعد از زایمان با یک صورتجلسه جعلی برای بچه شناسنامه ای گرفتند که اسم پدر من بعنوان پدر بچه ثبت شده . من چگونه می توانم این شناسنامه را باطل نمایم تا از ارث پدرم محرومش کنم.
منکه خودم تعجب کردم، سوال کردم:
-    پدر شما مرحوم شده اند؟
-    نخیر زنده هستند.
-    یعنی ایشان خودشون با آگاهی کامل این عمل را انجام داده اند؟ شما می توانید بچه و پدرتان را برای آزمایش DNAبه پزشک قانونی ببریدو...
-    نخیر پدرم حاضر نیست همچین کاری را بکند.
-
-

شما چه فکری میکنید؟

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت15:49توسط امیر | |