|
وقتی نگاهم به چشمانش افتاد به یکباره لرزشی را در دلم احساس کردم. تا به حال چنین چشمان زیبایی را ندیده بودم . چشمانی که رنگ زندگی در آن دیده می شد، نمی دانم شاید به یکباره مرا با نگاه خود جادو کرده بود. نمی توانستم چشم از چشمانش بردارم. با خودم گفتم شاید بتوانم با او دوست شوم . به نرمی خواستم به او نزدیک شوم . اما نگاهمان بهم دوخته شده بود . قدرت حرکت از من گرفته شده بود . با خود می اندیشدم نکند کری نا بجا انجام دهم که به یکباره از من بگریزد. چشمانش قابل توصیف نبود. عشق را می دیدم. عشق به زیبایی ها ، عشق به زندگی و.... .... به هر ترفندی بود به آرامی نزدیکش شدم ، کم رویی را کنار گذاشتم ، صحبت را آغاز نمودم... ... او با احتیاط مرا نگاه می کرد و به نرمی پاسخم می داد... .... به آرامی در آغوشش کشیدم ،سرش را بر روی پایم نهادم و نوازشش کردم ، چشم از چشمانش بر نمیداشتم ، خودش را به من سپرده بود ، با تمام وجود لمسش می کردم ..... ... ....
(ابا اميّه شريح بن حارث كندى كه او را شريح بن هانى هم گويند مردى كوسه بود، زيرا در صورتش موى نداشت، و يكى از دشمنان امام على عليه السلام بشمار مىرفت و عمر بن خطاب وى را در كوفه بقضاوت گماشت، و او مدت پنجاه و هفت سال در كوفه اين منصب را دارا بود، و حضرت امير المؤمنين عليه السلام خواست او را از اين كار بركنار نمايد، اما به درخواست مردم كوفه از تصميم خويش منصرف شد. روايت كردهاند كه شريح در زمان خلافت على عليه السلام خانهاى را به بهاى هشتاد دينار خريد. چون اين خبر به امام رسيد او را نزد خود فرا خواند و به او فرمود: شنيدهام خانهاى را به هشتاد دينار خريدهاى و براى آن قباله اى تدوين كرده و كسانى را گواه اين معامله گرفتهاى شريح عرض كرد چنين است يا امير المؤمنين، راوى گفت: حضرت نگاه تندى و خشم آلودى به او نمود و چنين فرمود:)
هنگامی که به دکتر مراجعه کردم بعد معاینه گفت با یک عمل جراحی سرپایی حل میشه اما برای استریل بودن بیا بیمارستان تو اتاق عمل اینکارو انجام بدیم. منم از همه جا بیخبر بعنوان یک عمل جراحی سرپایی به تنهایی رفتم بیمارستان. وقتی همه کارهای پذیرش را انجام دادم هنگامی که پرستار گفت وسایلت را به همراهت تحویل بده و بیا لباسهایت را عوض کن تا آماده اتاق عمل بشوی گفتم که تنها هستم و کسی همراهم نیست . پرستار گفت نمی شود باید یک نفر بیاید وسایلت را تحویل بگیرد. منهم برای اینکه در منزل کسی نگران نشه به هیچ کس نگفته بودم ، پس از کمی فکر به یکی از همکاران اداره زنگ زدم که به کمکم بیاید. البته قابل ذکر است که اداره ما به بیمارستان نزدیک بودبرای همین چیزی طول نکشید که دوست ما آمد وسایل را تحویلش دادم و لباس خود را عوض نمودم .هنگامی که به صف پشت اتاق عمل رسیدم ساعت حدود نه بود و چند نفری جلوی من بودند. بعد از مدت زمان زیادی که فکر می کنم حدود ساعت دوازده می شد بدون لباس گرم و تنها با لباس اتاق عمل بر روی تخت در صف انتظار بودم و سرمای این فصل را تحمل می نمودم نوبت به من رسید.پرستار وقتی آمد یک آمپول به من تزریق کرد و....
چند روز پیش یک شماره ناشناس به من زنگ زدو مطالبی بین ما رد و بدل شد که بصورت مکالمه در زیر برای شما می نویسم.
|
About![]()
در لحظه های شادم شریک باش و اگر غمی هم داری مرا شریک خود بدان شاید با توانایی اندکم گوشه ای از دلتنگیت را بردارم Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 Links
پــریــســا در دریـــای خــوشـبـختـی
مکه در سال 2012 |