تبليغاتX
پشت دیوار انتظار

پشت دیوار انتظار

در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم

همگی در این دنیا همچون بردگانی به اسارت رفته ایم که زنجیری در گردنهایمان ما را بهم متصل نموده است .
 
پس برای رهایی خود می بایست ابتدا به فکر رهایی دیگران باشیم تا خود نیز رهایی یابیم.


+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت6:33توسط امیر | |

و خدا گفت من همه جا با شما بوده و هستم و خواهم بود . حتی در جهنم نیز شما را تنها نخواهم گذاشت و همراه با من وارد آنجا شده و من هستم که شما را از آنجا عبور می دهم . جایی بس وحشتناک که نه زمان در آن وجود دارد و نه مکانی محسوب می شود. هرچند که شما آنجا را مکان می پندارید. همانگونه که بعلت عدم وجود زمان آن را جاویدان نیز می انگارید. تنها چیزی که وجود دارد آتشی است از جنس آگاهی ، که این آتش برای شما تلخ و برای من شیرین است. زیرا به کمک این آتش است که حایل بین من و شما، که همان حجاب ناشی از گناهان شما بوده است سوزانیده شده و پس از آن ما به یکدیگر رسیده و بعد از پیمان نخست ، بار دیگر شما را باز می یابم تا برای آزمایش آخر، این بار همه قدرت خود را در اختیار شما بگذارم.

اینک ما به هم رسیده ایم . چیزی که ظاهرا منتظرش بودید و وصالی که طلبش را داشتید. اما نه به اندازهای که من مشتاق بودم. شما من را بخشنده می دانید ، ولیکن اصلا حد آن  را نمی دانید و از آن صرفا تصوری مبهم دارید ولیکن میزان این بخشندگی من را پس از وصال خواهید فهمید. وقتی که همه قدرت خود را به شما ببخشم . فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده و مهربان را خواهید فهمید.

حالا من هستم و شما ، و با داشتن همه قدرت من و احساس بی نیازی، آیا باز هم طالب من خواهید بود؟

من برای رسیدن به شما مرگ و جهنم را خلق کردم تا نشانی بر رحیم بودن من باشد و نشانی بر قدرت خلاقیتی که ناشی از شوق رسیدن به شما بوده است و شما نا آگاه و بی خبر از آن هر لحظه در آه و ناله و فریاد و طغیان نسبت به من قرارداشته اید!

مرگ و جهنم همچون داروهای تلخی هستند که مادری با دلسوزی تمام به طفل خود بزور می خوراند تا او را درمان کند ولی خود بیش از طفلش تلخی دارو را می چشد و طفل بی خبر از همه جا و بدون اطلاع از عشق مادر گریان و نالان است، از اینکه چرا چنین خشونتی نسبت به او اعمال می شود.

بدون مرگ و جهنم ما هرگز به یکدیگر نمی رسیدیم، و حداقل من عاشقی ناکام باقی می ماندم و شما در نیازمندی ابدی ! ولیکن شما بعد از این وصال همینکه مطمئن شدید که عاشق سینه چاک کاملا در اختیار شماست و شما سوار بر اریکه قدرت او می توانید یکه تازی کنید، با او چه می کنید؟

من رحمان بودم تا بتوانم بازیگوشی ها و بی اعتناییهای معشوقم را نظاره کنم و باز هم دنبال او باشم و سایه رحمانیت خود را بر سر او بگسترانم. در عوض شما، نمیدانید که با من چه کرده اید!!!

ای کاش من نیز می توانستم مانند شما شکایت های خود را بجایی ببرم!!!

اما از این بابت ناراضی نیستم ، زیرا که من هم شما را دارم و می دانم که بالاخره از یکدیگر راضی خواهیم شد.

آری من به شما می رسم و همه چیزخود را به پای معشوق خود تقدیم می کنم و در آن صورت آنجا بهشت شما خواهد بود. نه آن بهشت روز نخست که بهشت نا آگاهی بود، بلکه در جایی که بهشت آگاهیست. بهشتهایی که شما آنها را بر اساس آگاهیها، دانسته ها و میل و سلیقه های خود بنا خواهید کرد و پس از کسب این تجربه می فهمید که همه چیزعاشق شما ، در اختیار شماست و می توانید با قدرتی که در اختیار دارید جانها خلق نموده و بر ابعادی سایه بگسترانید که هرگز تصورش را نداشتید.و به زودی یقیین حاصل می کنید که شما خدا هستید.

آنزمان که شما خدا شدید ، می خواهید بدانید که با من چه خواهید کرد؟ شاید اگر همه داستان را بدانید برای من عاشق گریه کنید!!!

برای مظلومیت من،

هرچند که ممکن است از نظر شما گفتن مظلوم در مورد من درست نباشد!

برخی از شما پس از کسب اطمینان از خدا بودن خود و احساس بی نیازی نسبت به من، خواهید گفت که حالا که خدا هستیم و بی نیاز به او چرا برای خود خدایی نکنیم؟

وفقط عده اندکی خواهند بود که خدایی در وحدت را انتخاب کرده و بسوی من آمده و با من یکی خواهند شد.

بله خدای در وحدت و خدای در کثرت!

خدای در وحدت و خدای در کثرت، آخرین آزمایش است و شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟

شاید بگویید که برای اتخاذ چنین تصمیمی وقت بسیار باقی است. بله هست اما ،شما امروز همان کاری را انجام میدهید که دیروز مقدمه اش را چیده اید، و امروز نیز مقدمه کارهای فردا را تدارک می بینید و احتمال دارد فردا همان کاری را انجام می دهید که امروز انجام می دهید.

پس همین امروز مرا دریابید، تا حرکت شما کسب آگاهی و تمرینی برای فرداها باشد. جایی در لامکان و لازمان ،تا شما حتما مرا انتخاب کنید، خدای در وحدت را و خدایی را که عاشق شماست.

مرا دریابید.

بر گرفته از کتاب چاپ نشده آقای محمد علی طاهری به نام و خدا گفت

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت21:3توسط امیر | |

ماه رمضان است و شاید تنها ماهی که ما گاهی به خود می آییم تا عملکرد خود را بررسی نماید. تا به حال فکر کرده اید امتیاز شما چقدر هست؟ اگر قرار باشد به هر کدام ما امتیازی بدهند واقعا امتیاز ما چقدر می شود؟
به نظر شما اگر بررسی نماییم و خود به خود امتیاز بدهیم این امتیاز چقدر خواهد شد ؟
اگر برای هر کار خوب 1+، برای هر کار بد 1- ، وبرای هر کاری که وظیفه است صفر امتیاز قرار دهیم واقعا امتیازمان چقدر خواهد شد؟
خوب حال بیاییم کارهایمان را بشماریم:
دروغ نمی گوییم؟
تهمت نمی زنیم؟
دزدی نمی کنیم؟
.....
به نظر شما انجام ندادن هر کدام از این کار ها یک امتیاز مثبت دارد؟ یا تمامی این کارها تعاریف انسانیت می باشد و فاقد امتیاز است؟ اگر دزدی نمی کنیم اگر دروغ نمی گوییم، آیا دلیل به خوب بودن ما هست؟ یا اینک آدمی خنثی می باشیم؟
پس تعریف کارهایی که امتیاز دهنده به ما باشد چیست؟ با چه نوع کاری می توان از یک انسان خنثی به انسانی به معنی واقعی خود تبدیل گردیم؟
در صورتی که بر طبق تعاریف رایج وامروزی ما کسانی که وظایف ساده خود را انجام میدهند بعنوان افراد نیک شناسایی شده و مورد تمجید قرار می گیرند! کسی که به پدر و مادر خود می رسد، کسی که در کار خود دزدی نمی کند و.... و حتی تعارف و تلقین هایی که در کتب درسی به کودکان همیشه می شود به همین مضموم می باشد و شاید تنها به چند داستان دهقان فداکار و تصمیم کبرا بسنده نموده اند. در حالی که تمامی ما به این دنیا آمده ایم تا وجود انسانیت خود را که خداوند به خاطر خلق این موجود خود تبریک و احسنت گفت را به ثبوت برسانیم. عشق بورزیم و دوست بداریم، ایثار و فداکاری را به تصویر بکشیم و همبستگی و وابستگی انسانها را بدون توجه به اعتقاد و مذهب با همکاری و مودت به پرده بزرگ نمایش این دنیا به تصویر بکشیم و روح جمعی را به آن هدف نهایی برسانیم.
نظر شما چه می باشد؟

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت23:51توسط امیر | |


احتمالا همگی دوستان از قانون جذب ،باید اطلاعاتی داشته باشید و یا بگوششان خورده باشد. قانون جذب بیان میدارد که در این دنیا هر چیز که در ذهن شما جاری شود، به سوی شما جذب خواهد شد. موضوعی که من می خواهم برای شما مطرح کنم به نظر من مثال بارزی از همین قانون می باشد .
چند روز پیش بصورت اتفاقی یاد یکی از دوستانم افتادم. واقعیتش دوست صمیمی برای من بود جدا از اینکه همکلاسی دانشگاهم بود و باهم در یک رشته درس می خواندیم بلکه 6 ماه در خارج از کشور با هم در یک اتاق زندگی کردیم . مسلما کسانی که در این مدت با هم باشند در مورد خیلی چیزها با هم صحبت خواهد کرد و از خصوصیات اخلاقی هم با خبر خواهند بود.
بگذریم که شاید بهترین لحظات جوانی را باهم بودیم و همیشه یاد و خاطره آن ایام وقتی دور هم جمع می شویم نیروی تازه ای به ما می دهد.
این دوست ما همیشه یک حرف ورد زبانش بود: خدایا نوکرتم ، اگه قرار است امتحانم کنی من را مثل ابراهیم امتحان نکنی که تا آتیش رو ببینم وا میدم ، اگر می خواهی هم امتحانم کنی مثل سلیمان امتحانم کن.
قابل توجه دوستان هست که ابراهیم همان حضرت ابراهیم وآتش نمرود می باشد و سلیمان هم همان حضرت سلیمان است که با مکنت و دارایی و قدرتی داشت که بر دنیا حکومت می کرد.
پس از پایان ماموریتمان هردوی ما و بازگشت به ایران ازدواج نمودیم ، صاحب اولاد شدیم و به ادامه زندگی پرداختیم و هنوز روابط دوستانه وخانوادگی ما برقرار بود. تا اینکه در یک پرش اقتصادی دوست ما از کار دولتی بیرون زد و به بازار روی آورد. یک مدتی در بازار رضا شرکتی داشت بعد به امور ساخت و ساز پرداخت و بعد از آن مشاور فنی یک سازمان بزرگ شد. در ابتدای شروع کارش در بازار هر از چند گاهی که به کسری بودجه بر می خورد به من زنگ می زد و من هم چون دیر تر از وی ازدواج کرده بودم در اوایل زندگی مشترک بودم و هنوز به ثبوت اولیه زندگی نرسیده و همیشه کسری بودجه را داشتم و هر بار شرمنده دوست عزیزم می شدم. تا اینکه یکبارکه مانند معمول دوست من زنگ زد و تقاضای وجه نقد نمود. گفتم فلانی رفاقتمون جای خود ولی بابت پول خواهشا به من زنگ نزن که شرمنده ات بشوم!!   بگذریم هر روز از موفقیت دوست عزیزمان می شنیدیم و حتی یک شب زنگ زد که در پاسداران منزلی خریده است و وام 50 میلیونی با بهره 27% گرفته . ما هم تبریک عرض کردیم و تا اینکه فکر می کنم عید سال 85 بود که خواستم به دوست عزیز زنگ زده و تلفنی تبریک عید را خدمتشون عرض نمایم . هنگام برقراری تماس فرمودند که در قبرس تشریف دارند. ما هم از همه جا بی خبر گفتیم بابا خوش بحالتون عید تشریف برده اید قبرس.و به شوخی گفتم تا آلان شنیده بودیم از قبرس می آورند شما را چه جوری به قبرس بردند؟ بعد از آن کلی حال و احوال کردیم و....
حدود یک ماه بعد شنیدم که بله دوست ما به همراه کارفرما اش حدود چند ماهی هست که متواری شده و با مبلغ 700 میلیون تومان که درسال 84کلاهبرداری کرده از ایشان خبری نیست. بعد ا این قضیه ما حتی رفیقمون رو ندیدیم که بپرسیم بابا موضوع کلاهبرداری درست بوده یا نا روا گفته اند؟ اما این نکته که دعای وی استجابت شده و با آزمایش سلیمانی مورد آزمایش قرارگرفته بود خیلی برای من جالب بود.
خدا عاقبت همگی ما را ختم به خیر کند!!!



+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت1:3توسط امیر | |

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.
نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟
نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت0:35توسط امیر | |

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

 

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت23:8توسط امیر | |