تبليغاتX
پشت دیوار انتظار

پشت دیوار انتظار

در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم

« عقابی با چهار تخم بر فراز کوه بلندی لانه داشت، یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد، بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود، مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد، جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست، او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی، تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد، متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج گرفته و پرواز می کردند، عقاب آهی کشید و گفت: "ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم."
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: "تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد"، اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد، اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی از دنیا رفت
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که یک عقابی، به دنبال رویا
هایت خواهی رفت بدون آنکه به یاوه گویی های مرغ و خروسهای اطرافت توجه کنی.

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت10:8توسط امیر | |

از مدتها پيش خوانده بودم که کشتن قورباغه  و وزغ  غسل دارد و آن هم احتياط واجب است وليکن علتش را نمي دانستم تا اينکه هفته پيش سه شنبه در کلاس قرآن شيخ ما روايتي از امام حسين(ع) نقل کرد:
هنگامي که حضرت ابراهيم را نمروديان در آتش انداختند . در آنجا قورباغه اي وجود داشت که با ديدن ابراهيم در آتش دهان خود را از آب پر نمود و سعي کرد که آتش برافروخته شده را با آب موجود در دهان خود خاموش نمايد و در راه اين هدف نيمي از بدن خودش نيز سوخت. خداوند ، قورباغه را تحسين نمود . ديگر حيوانات پيشنهاد دادند که به نجات ابراهيم بروند ، خداوند فرمود نيازي به تلاش شما نيست . آتش بر ابراهيم سر شده است اما کار اين قورباغه ارزشمند است .خداوند به قورباغه فرمود کاري مي کنم که تو را نکشند ، نکشند ، نکشند.
 نکته جالب اين است که قورباغه مي دانسته که با آب دهان وي آتش خاموش نخواهد شد وليکن تنها بر حسب وظيفه و اعتقاد کار خود را انجام داده است.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت17:54توسط امیر | |

تا به حال توجه کرده ایدکه کلمات نقش کلیدی در زندگی ما ایفا می کند ولیکن به معنا و مفهوم آنها توجه نمی کنیم؟  این کلمات شاید از نظر محتوایی و شاید از نظر کاربردی نزدیک به هم باشد و تفاوت آنها در عمل، ما را دچار سردرگمی نماید. بعنوان مثال ضرب المثلی است که می گوید: تفاوت شجاعت و حماقت به فاصله یک مو می باشد. هر کسی میداند که شجاعت معنایش چیست و حماقت چی! اما در کاربرد آن در یک لحظه حساس جایی که شجاعت نیاز است آن را حماقت فرض می کنیم و جایی که حماقت می باشد آن را شجاعت. زیاد نمی خواهم وارد جزئیات وشرایط کاربرد کلمات گردم ، اما چیزی که مدتی است فکر مرا مشغول نموده است تفاوت آسایش و آرامش است.
این دو کلمه شاید از نظر معنی هم کمی به هم نزدیک باشد ولیکن کاربرد های متفاوتی که در زندگی روزمره ما دارند آنها را متمایز نموده است و همگی ما در هر روز زندگی خود با این کلمات دست و پنجه نرم می نماییم. آیا واقعا تعریف به حق این دوکلمه را می دانیم؟ آیا این معنی را در زندگی خود به کار برده ایم؟ آیا تفاوت این دو گاهی در زندگی به اندازه یک مو نمی باشد؟ یا در مواردی ما را در زندگی بر دوراهی انتخاب قرار نمی دهد؟
من که خود و اطرافیانی که در تیرس دیدگان این حقیر هستند را مشاهده می نمایم ، عموما گرفتار بازی این دوکلمه هستند!!!
در حال حاضر اکثرا آسایش را گزیده و تمام هم و غم خود را ایجاد آسایش در زندگی خود قرار داده اند و تصور نمی کنند که این آسایش را به چه بهایی ابتیاع کرده و چه چیزی را در مقابل آن از دست داده اند!!!
از تهیه لوازم منزل همانند : سرخ کن ، مایکرو فر ، یخچال ساید بای ساید و .... مبل ترک و ایتالیایی و ... ماشین فلان و خانه آنچنانی  تا مدرسه بچه و پوشیدن لباس و مسافرت  و....
شاید عنوان چشم و هم چشمی بر آن نهند اما من اصلا با برسی این خصیصه کاری ندارم  و کاملا قبول دارم که فلان ماشین آنقدر امکانات دارد که دمای کولر آن را برای هر سمت سرنشینان آن تنظیم نمود وفلان وسیله چقدر زندگی را راحت تر می نماید و .... بله همیشه تکنولوژی در خدمت ایجاد آسایش انسان می باشد اما....؟
یادم می آید سال 81 یک پژو 206 داشتم که می خواستم بفروشم . یک کارمند بازنشسته آمد از من خرید با وامی که سود آن  27% بود. وقتی سر صحبت باز شد گفت تنها بر اثر فشار خانواده مجبور به چنین کاری شده است در صورتی که آن بنده خدا با پول خود به راحتی میتوانست یک پراید صفر بخرد.
ویا خانمی از همکاران اداره ما که 6 صبح بچه اش را از خواب بیدار می کند و با خود به سر کار می برد و ساعت 3 با خود باز می گرداند و هر روز قریب 20 کیلومتر را تردد می نماید در صورتی که این مسیر برای من به این سن و سال بسیار خسته کننده است. بعد خانم می خواهد بچه اش را مدرسه غیر انتفاعی فلان بگذارد که خودش اذعان دارد زیاد با دبستان های دولتی تفاوتی ندارد تنها به خاطر اینکه ساعت مدرسه به ساعت تردد ایشان هماهنگ است این مدرسه را برگزیده است. یعنی یک دور تسلسل!!!
می دانم شاید این مثالها کامل نبود اما هر کدام ما خود هزاران نمونه از این مثالها در ذهن خود داریم . آیا واقعا نیاز نیست که یک بازنگری در زندگیمان بنماییم و کمی از آسایشمان بکاهیم و به آرامشمان اضافه نماییم؟ پس کی آرامش را درک خواهیم کرد؟ آیا آرمیدن را به گور واگذار نموده ایم؟

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت23:8توسط امیر | |

1-    اول این توضیح را لازم می دانم که بعضی از دوستان فرمودند که در نوشته قبلی من بوی نا امیدی موج می زند!!! بنده این حرف را کاملا تکذیب می کنم زیرا هدفم تنها مزاح بوده است و بس و هیج ناامیدی نداشته ام. زیرا معتقدم خداوند یار من بوده و ما مساعدت خواهد نمود تا در هیچ لحظه زندگی احساس کمبود مادی و معنوی ننمایم . اگر می بینید نوشته های پیت قبلی من جفنگ اسن مربوط به این داستان است که    
قافیه که به تنگ آید     شاعر به جفنگ آید . من نیز در نوشته خود به جفنگ آمده ام.
2-    می دانم گاهی زبانم تلخ است . در اینجا رسما از همگی دوستان عذر خواهی میکنم خصوصا دوست عزیزی که به خاطر .... از من رنجیده شده است. هیچگاه  به خود اجازه نمی دهم که کسی را برنجانم شاید کلام من در زمانی بیجا و موقعیتی نامناسب جاری شده است ولیکن خداوند را شاهد می گیرم که بی هیچ قصد و غرضی بیان شده است و فقط قصد مزاح بوده است . که البته عموم کدورتها نیز به همین نحو بوجود می آید. ولیکن یک دوست خوب نیز چشم پوشی می نماید.
3-    می خواستم از اتفاق رخداده برای همسرم بطور مفصل بنویسم که به خاطر یک تیغ ماهی در گلو و نداشتن تنها یک پنس مخصوص در اورژانس بیمارستان ناگزیر شب را در بیمارستان بستری شد تا فردای آن روز 7 صبح به اتاق عمل برود و هنگامی که به اتاق عمل رفت به اسرار همسرم که وی را بیهوش ننمایند و یک بار دیگر تلاش نمایند تازه رزیدنت های شب قبل متوجه شدند که آن پنس را نداشتندو تقریبا طول زمان عمل 2 دقیقه طول کشید.
4-    می خواستم از پرستاران زحمت کش و مهربان آن بیمارستان بنویسم که بسیار مهربان بودند ولیکن هر با من مراجعه نمودم که کی همسرم را به اتاق عمل می برند فرمودند از اتاق عمل زنگ می زنند شما دلواپس نباشید . تا اینکه ساعت 1 بعد از ظهر از کوره در رفتم و هنگامی که به دکتر مربوطه زنگ زدند دیدند دارد به منزل مراجعت می نماید و فراموش کرده است.
5-    می خواستم از سیستم اداری بیمارستان بنویسم که همسرم پس از خروج از اتاق عمل که حتی هیچ هزینه ای برای بیمارستان نداشت به بخش مراجعت نمود ، چون از ساعت 2 گذشته بود به وی گفتند که نمی تواند مرخص شود و می بایست یک شب دیگر در بیمارستان بماند که خلاصه با الطاف شیفت مربوطه و رئیس حسابداری به گذاشتن وسیقه مالی و دفترچه بیمه مرخص شد و هنگامی که فردا خودش برای تصویه حساب به بیمارستان مراجعه نمود با بازخواست سر پرستار بخش مربوطه مواجه شد که چرا رفتی و پرسنل شیفت به خاطر تو توبیخ شده است.و هنگامی که با توپ پر همسر من مواجه شده که من وکیل هستم و از همه شما به دلایل ...... شکایت می کنم خواموش شده و دیگر حرفی نزده است.
6-    می خواستم از فروش محصولات ایران خودرو بنویسم که تمام قرارداد های آن یک جانبه و از نظر شرعی باطل است و جای همه گونه اعتراض را بسته است . دولا پهنا پول می گیرد و خدمات نصفه نیمه می دهد!
7-    می خواستم از ارائه سهام شرکت مخابرات در بورس بگویم که ودیعه های ما که در دست مخابرات است و در حقیقت کلیه ودیعه دهندگان به مخابرات سهام دار آن هستند و مخابرات با ودیعه آنها بوجود آمده و گسترش یافته  ولیکن هنگام خصوصی سازی تنها ودیعه ودیه است و قابل بازگشت.
8-    می خواستم از طرح اقتصادی دولت بگویم ......
9-    می خواستم ، می خواستم خیلی چیز ها بگویم اما دیدیم به قول شاعر
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نسیت       گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست  
همه چیزمان به هم می آید : کارمان ، زندگی مان ،درامدمان ، مخارجمان، اقتصادمان ، بهداشتمان، مالیاتمان ، ارائه خدمات دولتی و خصوصی و.....
10-    فقط بگویم من ناامید نیستم و تنها یک راه حل دارم که همگی دست به دست هم دهیم و در برخورد ها به طرف مقابل خود احترام بگذاریم و وظایف را به شرح وظایف سازمانی که توسط سیستم اداری بیمار ما برای ما مشخص شده اکتفا ننماییم . عشق بورزیم به همه و دوست داشته باشیم همه را به امید آنکه شاید کمی بهتر شود برای فرزندانمان!





+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت21:50توسط امیر | |