تبليغاتX
پشت دیوار انتظار

پشت دیوار انتظار

در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم


خدمت دوستان عزیز سلام راستش یک شعری شنیدم که نتوانستم از آن بگذرم . خواستم متنش را بنویسم دیدم با صدا قشنگ تر است . امیدوارم خوشتون بیاد
http://www.iranmatrix.biz/uploads/mahkame_2.mp3

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت13:56توسط امیر | |

بخاطر یک کار فوری و فوتی ناگزیر روز شنبه هفتم اردیبهشت از طرف محل کار به شیراز اعزام شدم. حتی فرصت خرید بلیط هواپیما هم نبود.ساعت 4 با ماشین از تهران راه افتادییم و ساعت 30/1 به شیراز رسیدیم. حسابی خسته شده بودیم. از دروازه شیراز که وارد شدیم یک چیز توجه مرا به خود جلب نمود.تا به منزلی که برای ما در نظر گرفته بودند برسیم اگر اقرار نکنم شاید 10 تا 15 تا میوه فروشی دیدم که باز و تمام چراغهایشان روشن و شاید در طی این مسیر یک داروخانه شبانه روزی دیدم.
بگذریم ، 2 هفته در شیراز اقامت داشتم . یک پروژه جدید بود که برای خودم تجربیات جدید و جالبی داشت. چند همکار شیراز هم داشتیم که هر قسمت کار با آنها بود ،وقتی اوضاع کاری را می پرسیدم می گفتند " حل است مهندس، مشکلی نیست، شما به مابقی کار بپردازید" من هم از همه جا بی خبر به بخش های دیگر که مربوط به خودم بود می پرداختم . با رییس یکی از اداره های دولتی استان هم که جلسه داشتیم وقتی صحبت به پیشرفت کار رسید گفت " ما شیرازی ها تا پیگیری در کار نباشد پیشرفتی مشاهده نمی کنی"  خلاصه در اواخر کار فهمیدم یکی دوتا از دوستان بومی دست مارا تو حنا گذاشته و همیشه همان قسمتی از کار که انجام شده بوده را به من می گفتند و دست به هیچ چیز نزده و کار های انجام نشده را از من مخفی کرده بودند. و ناگزیر منی که بندرت در محل کار مرا عصبانی می دیدند همچون شیر ژیان به هوار آمدم . خلاصه با زحمت دیگر دوستان کار به خیریت انجام شد و رد چند روز آخر کمی کارم سبک شد. دراینجا به فکر خرید سوغات برای برو بچ  افتادم که اگر دست خالی به منزل برسم همچون پرچم جمهوری اسلامی توسط بچه ها به اهتزاز در خواهم آمد!!!
روز اول جهت خرید حدود ساعت 6 به بازار وکیل رفتم که مغازه ها عموما بسته بوند و چیزی پیدا نکردم . از یکی از دوستان با محبت شیرازی راهنمایی خواستم آدرس مجتمع تجاری ستاره خلیج فارس را به من داد که رفتم آنجا و لی باز چیز بدرد بچه ها بخورد را پیدا نکردم . مغازه ها با کلاس ولی من دنبال لباس نبودم . خودم هم از بس خرید نکرده ام یادم رفته بود. نمی دانستم دنبال چی باید بگردم . خلاصه دوباره دست به دامن دوست معظم شیراز خود شدم وی هم برای ما کلاس گذاشت و کمبود وقت و هزار چیز دیگر را دلیل آورد که نمی تواند . گفتم من گرفتارم یک چیزی بخر برای من و به دست من برسان من گرفتارم آنهم از من دریغ نمود. خوب البته همگی تو این دوره زمونه گرفتارند و گله ای هم نباید باشد. دوباره دوست ما آدرس سرای مشیر را برای خرید عروسک با لباس محلی و ... داد و گفت که تا ساعت 4 بیشتر باز نیستند . دوباره ما رفتیم اما این دفعه قبل از ساعت 4 و باز با در بسته مغازه ها مواجه شدیم . انگار وارد شهر ارواح شدی تقریبا تمام مغازه ها بسته به راهنمایی دوست گرامی به بازار سردوزک رفتیم که انجا هم 5 خط درمیان باز بود و چیزی پیدا نکردم از همانجا جهت رفع تکلیف برای طفلان خریدم را کردم و خانم را به سوغاتی وجودو سلامتی خود مهمان نمودم. در عوض در این شهر ارواح کافی بود که کمی شب سایه خود را بر شهر بگستراند ، تمامی پارک ها پر از جمعیت . همگی با خانواده  در کوچکترین چمن نشسته وشام خود را تناول می کردند و قلیان بود که بر دهان مرد و زن  قل قل می نمود. منظره سیزده بدر تهران هرشب در شیراز تکرار می شود .
من هم همچون بچه دهاتی شهر ندیده هاج واج نظاره گر خوشی و بی خیالی این مردم . خداوند نگهدار تمامیشان باشد.
پ .ن : با توجه که زمان مسافرت بنده با حضور مقام معظم رهبری هم زمان شده بود ، شاید دلیل بسته بودن مغازه ها به این موضوع بر می گردد . البته از شیرازی ها که پرسیدم فرمدند سخت نگیر همینطریه دیگه.

جاده عشق



باغ ارم

بهشت ایران



استقبال

استقبال


شاهچراغ

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت21:41توسط امیر | |

الفبای زندگی


 

 

A Accept : پذیرا باشید:

دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

 

B - Break away : خودتان را جدا سازید:

خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.

 

C Creat : خلق کنید :

 خانواده ای از دوستان و آشنایانتان  تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.

 

D Decide : تصمیم بگیرید:

تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.

 

E - Explore : کاوشگر باشید :

جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.

 

F - Forgive : ببخشید :

ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.

 

G - Grow : رشد کنید:

عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.

 

H Hope : امیدوار باشید:

به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.

 

I - Ignore : نادیده بگیرید:

امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.

 

J Journey : سفر کنید:

به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.

 

K Know : بدانید:

بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.

 

L Love : دوست بدارید :

اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.

 

M Manage : مدیر باشید:

بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.

 

N - Notice : توجه کنید:

هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.

 

O -Open : باز کنید:

چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.

 

P Play : بازی و تفریح کنید:

فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد.

 

Q Question : سوال کنید:

چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.

 

R Relax : آرامش داشته باشید:

اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.

 

S Share : سهیم شوید:

استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.

 

T Try : تلاش کنید:

حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید.

 

U Use : استفاده کنید :

از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.

 

V Value : احترام بگذارید:

برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.

 

X X-Ray : اشعه ایکس:

با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.

 

Y Yield : اجازه دهید:

اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید درانتها خوشبختی را خواهید یافت .

 

Z Zoom : تمرکز کنید:

زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت13:4توسط امیر | |

 

 

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود و علت این احساس را نمی دانست !
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد ،از آشپزخانه عبور کرد و صدای ترانه ای را شنید ، متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد . پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و  تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛  بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و  وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است ! پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!! وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست! 
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!! آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و  بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند ! تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند .آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد . پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید .
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ...

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت11:26توسط امیر | |

۱:

سرپرست وزارت آموزش و پرورش می‌گوید کتاب درسی دختران و پسران باید جدا شود . البته این‌که چرا خداوند بزرگ‌وار برای دختران و پسران و مردان و زنان یک کتاب فرستاده از اسرار است و اسرار الهی را نه سرپرست آموزش و پرورش می‌داند و نه دختران و پسران .

احتمالا در کتاب فارسی دختران داستان دهقان فداکار این‌گونه خواهد شد :

...صغری خانم فداکار خیلی ناراحت شد و اول خواست پیراهنش را در بیاورد ببندد به چوب‌دستی‌ و آتشش بزند . بعد یادش آمد لخت می‌شود و اگر چشم مسافران نامحرم به او بیفتد ........ بعد خواست چادرش را استفاده کند یاد موهایش افتاد . سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر بهانه‌ای لباسش را دربیاورد٬ او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی چوب‌دستی و چوب‌دستی‌اش را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار رفت اما دیر شده بود و قطار با سنگ‌ها برخورد کرد و همه‌ی مسافران شهید شدن . انا الله و انا الی راجعون .

پ.ن.این متن با ای‌میل به دستم رسیده و نمی‌دونم نویسنده‌ش کیه .

********************************************

پ.ن: هفته آینده به دیدارتان خواهم آمد..

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت12:10توسط امیر | |

باید عمه خانمم را که از امریکا امده بودو می خواست پس از یک ماه اقامت به امریکا برگردد تا فرودگاه بدرقه می کردم . به فرودگاه امام خمینی رفتیم و با توجه به کهولت سن عمه خانم من هم با وی داخل شدم تا کمکش کنم و مراحل مقدماتی سفرش را مهیا نمایم. ابتدا که وارد شدیم نماینده پرواز لوفت هانزا خیر مقدمی گفت و ما را به گیشه خود دعوت نمود. مردی حدود 35 ساله خوش تیپ و خوش برخورد با قد نسبتا بلند ، پیراهن سفید و کروات زرد و موی جو گندمی حتی یکم بالیدم . با خودم گفتم بابا یک جا هم شده دیدیم با آدم تو این مملکت خوب برخورد می کنند . بعد از چک پاسپورت برای گرفت کارت پرواز و تحویل بار به باجه بعدی مراجعه نمودیم که با توجه به اضافه بار عمه خانم مشمول 50 دلار جریمه شد. من وی را گوشه ای نشاندم و خودم برای گرفتن فیش پرداختی و پرداخت قبض رفتم . پس از اتمام کار به باجه مذکور برگشتم .منتظر شدم که مسول باجه کارت نفری را که داشت می داد بدهد تا من هم قبض را داده و کارت پرواز را بگیرم.
در همین حین که منتظر بودم دو نفر از مسئولین پرواز ایرفلوت امدند و با مسولین لوفت هانزا مشغول به خوش وبش کردن شدن و گفتن یک نفر داریم که دوتا بسته داره و هر بسته 2 کیلو اضافه دارد . اینها رو ردش کن بره . نفر پشت باجه هم قبول کرد و تگ به بسته ها زد و بر روی نقاله گذاشت . یکباره دیدم پشت سر من یک نفر دارد داد می زند که آقا این دوتا بسته رابگیر. وقتی برگشتم دیدم مردی تقریبا مسن با لهجه کرمانشاهی و شیرینی های نان برنجی کرمانشاه در دست دارد داد می زند.
نفری از افراد پشت باجه گفت: چی شده آقا؟
مسافر : اون دوتا بسته را بگیرید وزن کنید . چرا اینجا پارتی بازی می کنید ؟ چرا من باید اضافه بار پرداخت کنم اما این اقایان چون دوست و همکار شما هستن نه.....
من هم داشتم هاج و واج صحنه را نگاه کردم . مرد مسافر هم صدای خود را بالا برده بود و هی می گفت که اون بسته ها را نگهدارید.
در همین حین اون آقایی که اول مشخصات ظاهریشو براتون تعریف کردم و بعدا فهمیدم سرشیفت بوده و مسئول چک کردن پاسپورتها بود با قیافه ای عصبانی و تن صدایی لاتی بلند شد و گفت : آقا به شما مربوط نیست. من خودم گفتم . شما هم هر کاری از دستت بر میاد انجام ده و به هرکی دلت می خواهد بگو. اینجا هم زیاد داد و بیداد نکن.
مسافر که انتظار همچین برخوردی را نداشت ، با صدای بلند گفت من کاری نمی کنم اصل این بود که همه بشنوند که شنیدند!!!!!
من هم خودم جا خوردم و با خودم گفتم بالاخره طرف ایرانی بودن خود را نشان داد. کلاس و لباس برای ما مهم نیست . ما ایرانی هستیم با اداب و اصول ایرانی .


از این دوتا متن هم نتونستم بگذرم :

1:در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست. هیچكس سوار بر اسب نیست. هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید. هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست .هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد ، بفرست برای ایرانیان تا یادمون بمونه چی بوديم
2:باهام میمونی؟ تا کجا؟ تا ابد؟ نه ، تا کجا؟ تا مرگ؟ ... تا آخر دنیا؟ .... تا کجا؟... کاش می فهمیدی .... با هم موندن تا  نداره!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت23:52توسط امیر | |