|
هميشه با خودم سر شب يلدا درگير بودم و مي گفتم چه ارزشي دارد که در يک شب اگر يک دقيقه و شايد کمتر بلند تر باشد، چه ارزشي دارد؟؟؟ مردم به چه چيزهاي لقوي ارزش و اهميت مي دهند. تا که ديروز يک اس ام اس برايم آمد به اين مضموم. کاش مي شد امشب همگي به همراه ابراهيم به قربان گاه مي رفتيم و هرچه که در اين زندگي دلبسته و پا بسته مان مي کند و از راه اصلي که جز راه دوست نمي باشد قرباني دوست مي نموديم. کاش دل از دلبستگي خورد بر مي داشتيم و به دلبستگي کل مي سپارديم . کاش ....
یه مسافرم، یک مسافر که از جایی ناشناخته و از راه دور پای بر زمین شما گذارده ام.آی مردم گمشده ای دارم، از راه بسیار دوری آمده ام تا گمشده ام را پیدا نمایم، این همه رنج و سختی را از پی جستجوی گمشده ام تحمل نموده ام. عشق گمشده ای که سخت به دنبال آنم. مرا می بینید؟ خسته و رنجور با یک دنیا کوله برا محنت دوری عشقم؟ زمان دارد به سرعت می گذرد!!!! ومن بزرگترین ضرر کننده در این زمان می باشم. نمی دانم به عشقم می رسم؟ ولیکن این را می دانم ! می دانم که اگر یک لحظه و فقط یک لحظه به تو برسم همان یک دم ،همان یک نفس، همان یک آن ،برایم بس است. حتی اگر لحظه، لحظه آخر باشد. و شما زمینیان چه رسم غریبی دارید!! تا وقتی کنارتان هستیم ، انسان را وابسته و دل بسته خود می کنید و وقتی دلبسته شد در پی آزارش تلاش می شوید. چه رسم غریبی و عجیب ،غریب !!!!
وقتی از بیرون اومدم خستگی و از اون بدتر فکرم که مشغول بود توان را از من گرفته بود. در ورودی در زیر گوشی اف اف کاغذی توجه مرا جلب کرد .وقتی برداشتم خواندم نمی توانستم جلو خنده ام را بگیرم . اول از متن نامه و دوم از روش و محل قراردادن نامه و با توجه به اینکه چنین روش نامه گذاری را دخترم تا به حال ندیده برایم خیلی قشنگ بود.
داشت گریه می کرد . هرکاری می کردم آروم نمی شد. تا اینکه گفتم : بابا دیگه تو مرد شدی، مرد که گریه نمی کنه! به سختی جلوی گریه اش رو گرفت. از یک طرف می خواست گریه کنه ، از طرف دیگرخجالت می کشید. اما حال خودم بهتر از اون نبود. بغض گلویم رو فشار می داد . می خواستم با صدای بلند گریه کنم و فریاد بزنم: کی گفته مرد گریه نمی کنه ! می خوام بلند هق هق کنم، داد بزنم. مردی که گریه نکنه مرد که هیچ، اصلا آدم نیست. اما من از اون خجالت می کشیدم اون از من.
چندی پیش گذر من به یک عاشق و معشوق افتاد.....اول بگویم که من راوی چشم چرانی نیستم!! بشنوید ادامه ما وقع را. هوا صبحگاهی همانند همین روزهای پاییزی ، کمی خنک که سرمایش صورت آدمی را نوازش می کرد. معشوقه که در انتظار عاشق دلخسته خود بود ، از راه دور عاشق ، نداشتن وسیله و پیاده روی که باعث خستگی وی بشود و حتی از اینکه دیشب دیر خوابیده و ممکن است خوابش برده است صحبت می نمود. چطور است بروم دنبالش تا کمتر پیاده روی کنه؟ آیا به وی زنگ بزنم ، نکنه خواب مانده؟و .... خود بخوانید مابقی ماجرا ..... تا اینکه سرو کله عاشق دلخسته با اندکی تاخیر پیدا شد و گل از گل هر دوی آنها شکفته شد. پس از سلام و احوال پرسی راه افتاده و در راه کاسه حلیمی گرفتیم که در گوشه ای تناول نماییم. در طول راه به پارک جنگلی رفتیم تا در کناری جایی پهن نماییم. جایی مسقف به همراه سکویی جهت نشستن را پیدا کردیم . مثل اینکه قبل از ما کسی دیگر در آنجا بوده چون از خاکستر هایی که آنجا بود دود بلند می شد. اعتراضی کوچک نمودم که چرا اینجا بوی دود می گیریم ! اما معشوق داستان ما چون آتش را دید همچون پروانه ای که شمع رادیده واله شده ابراز علاقه نمود که در کنار آتش باشد و عاشق هم مطیع ! عاشق که این وضعیت را دید شروع کرد به آتش جان تازه دادن ، تکه های نئوپان که در همان حوالی بود و نم باران دیشب بر رویش نمایان بود را بر آتش انداخته و با دست خود شروع به باد زدن کرد. با دست نمی شد! پس به دنبال چیزی برای باد زدن گشت. تکه ای فیبر کوچک از همان تکه چوبها پیدا کرد ولیکن چون کوچک بود خسته اش کرد. اما عاشقی و هزار بلا به جان خریدن!!! در مقابل آتش زانو زد و شروع کرد آتش را فوت کردن ! هر چه من گفتم مرد حسابی بوی دود می گیری ، گوش شنوایی نبود. که دود بلند شد و بر چشم و حلق عاشق قصه ما فرو رفت و وی را با سوزش چشم و سرفه از جایش بلند کرد. خاکستر بر روی و لباسش نشسته بود . نفسی تازه کرد و دوباره به جان آتش افتاد. مردم بینوا که برای ورزش صبحگاهی به پارک آمده بودند تا از هوای تمیز صبحهی که شب قبلش هم باران آمده استفاده کنند، با کوهی دود روبرو می شدند. بعضی ایستاده نگاهی میکردند و زیر لب غرغری، بعض دیگر جلوی دهان و بینی خود را میگرفتند و سریع از آنجا گذر می کردند و شاید دو کلمه حرف حساب هم در دلشان نثار ما. پیرمرد رهگذری هم شروع به اعتراض نمود. اما تمام فکر عاشق روشن کردن آتش برای پروانه خود بود . نه به فکر بوی دود گرفتن خودش ، نه دود بر حلق و چشمش فرو رفتن، نه خاکستر آتش بر رویش نشستن و حتی توجهی هم به مردم رهگذر نداشت که معترض بودند. خلاصه من نفهمیدم چطور حلیم خود را در آنجا خوردم. و تمام این مدت با خودم فکر می کردم ، مرد حسابی تو را چه به عاشقی . عشق حرف حساب نمی شنود. دود در چشم و تنگی نفس نمی شنود. حرف اعتراض مردم رهگذر نمی فهمد. پس تو را چه به عاشقی... خدانگهدارشان باشد.
|
About![]()
در لحظه های شادم شریک باش و اگر غمی هم داری مرا شریک خود بدان شاید با توانایی اندکم گوشه ای از دلتنگیت را بردارم Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 Links
پــریــســا در دریـــای خــوشـبـختـی
مکه در سال 2012 |