تبليغاتX
پشت دیوار انتظار

پشت دیوار انتظار

در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم

عزيز همسفر:
دير زماني بيش نيست که با هم سفر را آغاز نموده ايم . سفري که آغازش را يک حادثه رقم زد ه است و ليکن پايانش را ..... اميد است که پاياني خوش برايش رقم زنيم.
در اين زندگي خطوط قرمز با نام بايد ها و نبايد ها ما را احاطه نموداست و هرچه بيشتر به جلو گام برمي داريم حدود تنگتر و تننگ تر خواهد شد.
واقعا نمي دانم که در کنار تو بودن برايم عادت شده است يا نه اين الفطتي الهي است که ما را کنار هم نگه مي دارد. دل خوش مي دارم که عادت نباشد  که عادت حتي عشق را فرسوده مي نمايد. حس غريبي است که لحظه اي نبودت سخت آزرده ام مي کند.کاش پيدا ميشد کسي که ترجمان حسم را برايت آواز مي کرد.
عزيز همسفر :
راه بس ، سخت و طولاني مي نمايد. بسيار به ياريت نيازمندم . به ياري تو و ديگر همسفران اين راه  پر از انتخاب را به پايان برسانيم.

 

********************************************************* 

دیروز جمله ای شنیدم که نتوانستم به راحتی از کنار آن بگذرم نظر شما چیه؟

 

هر چیزی که به آن احساس تملک می کنیم امانتی بیش نیست

 

 که باید قدرت از دست دادن آن را هم بدست آورید.


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت16:12توسط امیر | |

وقتی دستش تو دستم هست انگار جانی تازه می گیرم. با تمام وجود دستش را فشار می دهم، صدای اعتراضش بلند می شود. گرمی دستش وجودم را گرم می کند.

برخودم می بالم که در کنارش هستم و سعی می کنم که محکمتر گام بردارم تا تکیه گاه مناسبی برایش باشم. برایم هیچ اهمیتی ندارد که کسی مرا با وی ببیند و بگوش زنم برسانند که چنین عاشقانه با کسی به غیر او در خیابان گام بر میدارم. فخر فروشی هم دارد، اصلا مباحات می کنم، همانند کسی که در کنار ملکه زیبایی ها قرار گرفته است. هنگام راه رفتن خودش را به من می چسباند و به من تکیه می کند. دیگر در اوج آسمانها هستم . یعنی چیزی از این بهتر ممکن است که برایم وجود داشته باشد؟؟

از طرفی هم مراقب هستم که کسی نگاهی آلوده به وی نیندازد. همچو شیری که از حریم پادشاهی خود حفاظت می کند.

آرایشی بر صورت ندارد ولیکن زیباییش برای من خیره کننده است. در گوش هم نجوا می کنیم . دستی بر شانه اش می زنم و سعی می کنم بیشتر به خودم نزدیکش کنم تا کسی حرفمان را نشنود. خدایا همیشه می گفتند که عشق اول عشقی است که مثال ندارد و برترین عشق است . هیچگاه فکر نمی کردم که بتوانم دوباره عاشق گردم. چیزی از اولین عشقم کم ندارد. یعنی چه ؟ من چگونه می توانم چنین باری را بر دوش خود بکشم. در افکار خودم غوطه می خوردم که ناگهان دست مرا تکانی شدید داد ، انگار چند بار بود که مرا صدا کرده بود و متوجه نشده بودم . وقتی نگاهش کردم گفت : بابا برام بستنی می خری. با تمام وجود گفتم چشم دخترم.

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت5:8توسط امیر | |