تبليغاتX
پشت دیوار انتظار

پشت دیوار انتظار

در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم

روز جمعه این هفته وقتی به همراه خانواده رفتیم شهر ری ( شاه عبدالعظیم) اول به پسرم گفته بودم که بیرون می رویم وقتی به حرم شاه عبدالعظیم رسیدیم گفت بابا چرا اومدیم نماز؟ بریم پارک .
گفتم : می خواهیم برویم شاه عبدالعظیم.
او: آ بدالعظیم کیه؟
من: یه آدم خوب
وقتی داخل حرم شدیم رفتم یک گوشه که نماز بخوانم بعد از کمی بازی گفت: بابا بریم پیش آ بدالعظیم . پس چرا نمی ریم؟
بردمش ضریح را به او نشان دادم گفتم بیا این هم شاه عبدالعظیم.
با دقت رفت داخل ضریح را نگاه کرد . دو دستی به ضریح چسبیده بود و داشت داخل را نگاه می کرد . بعد رو به من کرد و گفت بابا من ندیدم . پس کو آبدالعظیم؟
-بابا اون تو هست دیگه و با دست ضریح را نشان دادم.
دوباره داخل ضریح را نگاه کرد و گفت من نمی بینم کوش؟
من: پسرم شاه عبدالعظیم مرده و اونجا گذاشتنش.
او: پس کو چرا من نمی بینمش؟
من : بخاطر اینکه تو اون جعبه هست( مقبره خاتم کاری)
او : ماشینش کو؟
من: بابا شاه عبدالعظیم ماشین نداشته
او: پس چی داشته؟
دیگه کلافه شده بودم  گفتم بابا با خر اینور اونور می رفته .
او: بابا خرش کو؟

amirali
خلاصه به زحمتی جریان را جمع و جور کردیم وقتی بیرون اومدیم مادرشو که دید شروع کرد:
- مامان رفتیم آبدالعظیم.
- آبدالعظیم مرده بود.
- ماشین بهش زده بود.
- ماشینش هم نبود.
- خرش هم نبود.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت0:18توسط امیر | |

شايد همه شما کم و بيش سريال هاي ماه رمضان را که از تلويزيون پخش مي شد ديده باشيد. واقعيتش من خودم شايد حدود 10 تا 15 قسمت ميوه ممنوعه را ديدم و بنظرم  ما بقي سريالها ارزش ديدن حتي نداشت که هيچ حتي نوعي بي احترامي به بيننده بود. بگذريم در اين مورد اصلا قصد بحث ندارم. اينکه سريال ميوه ممنوعه من را جذب کرد داستان آن نبود بلکه بازي هاي هنرپيشه هاي قدر همچون جناب علي نصيريان بود . گاهي وقتها ديالوگ ها بي نهايت براي من جالب بود و لذت مي بردم . به نظر من عشق را به معني کلمه به نمايش گذاشت . فرق عشق و محبت بسيار زياد است و آن هم جنون. که اگر احساس کني دلت براي کسي تند تر مي تپد . عاشقش نيستي ، دوستش داري و جنون نهايت عشق را به نمايش مي گذارد.
مورد دوم که خيلي از ديالوگ فيلم لذت بردم وقتي بود که قدسي و حاج يونس فهميدن جلال قاتل است. قدسي به حاج يونس گفت: حاجي اين آتيشي است که خودت هيزمش را روشن کردي و خودت هم بايد خاموشش کني . حاجي در جواب گفت: بله من آتيش را روشن کردم . من هيزم را جمع کردم ولي وقتي من هيزم را جمع مي کردم تو کجا بودي؟ دنبال طي کردن پله هاي ترقي در اداره خودت بودي؟
نکته اي که در خيلي از زندگي هاي امروزي ما مشاهده مي شود. زن و شوهر وظايف خود را به يک سري از اعمال جزئي و حقير محدود مي کنند و از  حس با هم بودن در لحظه ، لحظه زندگي قافل مي شوند.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت17:6توسط امیر | |

خدای مهربان من ، میهمانیت رو به اتمام است. هرکس به ظرفیت خورجین خود از این میهمانی بهره جسته است! ای کاش ظرفیت ما آنقدر زیاد بود که بتوانیم توشه عمرمان را برداریم و یا حداقل توشه ای برای یک سال!!

بار الهی ، آگاهیم را بیش کن تا درک کنم چقدر توشه  در این ماه برای خود بر داشته ام!

پروردگار مهربانم   ، مددی نما تا ادراک خود را به عمل نزدیک نمایم و اطاعت عملی آنها را در پیشگاه تو به نمایش بگذارم.

خدای مهربانم ، اطمینان دارم چنان رحمان و رحیم هستی که ازحق خودت (حق اله) بر گردن این بنده گنهکار  خواهی گذشت.

از ظلم به خودم (حق النفس) هم چه گویم که خود عذابش را در این دنیا دیده ام. می ماند حق دیگران (حق الناس) که آیا توانی برای پاسخ گویی آن دارم؟  خدای مهربانم یاریم نما تا آگاهی رعایت هرچه بیشتر آن را کسب نمایم.

امید است که درشبهای قدر این ماه رمضان همچون سپاه معاویه که قرآن بر سر نیزه نموده بودند، قرآن بر سر نگرفته باشیم!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت16:11توسط امیر | |

دوباره امشب بهم ریختم. اصلاً حال روحیم خوب نبود!!! نه اینکه افسرده باشم ، نه، یا اینکه ناراحت باشم ، ولیکن گم کرده داشتم !!! یک گمشده !!! چه چیز را گم کرده ام نمی دانم!!! دنبال چه می گردم نمی دانم!!! بیشتر این سردرگمی آزارم می دهد.
شب قدر است . هرکس به گوشه ای رفته و با خدای خود رازو نیاز می کند. استادی می گفت اگر هر شبی که بتوانی قدر خودت را پیدا کنی ، برای تو همان شب، شب قدر است. ولیکن مثل اینکه ما به زمانها عادت کرده ایم. شاید آنقدر آگاهی ما بالا نرفته که خود جوش و خود ساخته پیش برویم. به همین بهانه ها است که یادمان می افتد شب قدری هم هست و باید دنبال گمشده وجود خود بگردیم!!! شاید ما هم به همین بهانه ها تکانی خوردیم و بهره ای کسب کردیم.
به بیرون از منزل می روم . انگار نه انگار که ساعت 12 شب است . همگی به خیابان ریخته اند . تا بحال چنین وضعیتی را ندیده بودم در خیابان جای راه رفتن به سختی پیدا می شد تمام خیابان ها پر از ماشین های پارک شده .حتی هیچ ماشینی از پارک هم نمی توانست خارج شود. زن و مرد، پیر و جوان ، از نوزاد تا کهنسال، البته حضور جوانان پر رنگتر است.هر کس خود را به مجلسی می رساند .
دلم می خواهد خودم را در یکی از این مجالس گم کنم . شاید در سالهای گذشته به فلان مجلس و بخاطر فلان سخنران یا مداح  می رفتم ، اما امشب می خواهم خودم را در یکی از این مجالس گم کنم . آمده ام که گم شوم. نه از نظر الهی که مقدور نیست پنهان شد، از دید خودم . از دید منی، که همیشه گرفتارشم. می خواهم امشب این روی سیاه غرق گناه را با نور دل دیگرانی که در این مجالس شرکت کرده اند روشن نمایم.همچون مگسی که خود را به باغ گل می زند و در مابین زنبور ها خود را به گلها میمالد تا شاید بوی گل گیرد. شاید در بارگاه الهی روی سیاه من نیز که در نور خدایی اطرافیانم روشن شده مقبول افتد.
نقل است که در شب قدر توشه یک سال دیگر برای هر کس مشخص می شود. من هم آمده ام شاید توشه امسالم چرب تر و پر پیمانه تر باشد.خداوندا من گنهکار چه می توانم بخواهم؟ چقدر رویم  زیاد است که در کمال پر رویی خویش را به اینجا رسانده ام و طلبی دارم . ولیکن باز با خود می گویم، تا همین جا هم که آمده ام حتما با دعوت آمده ام وگرنه اجازه از جا بلند شدن در منزل هم به من نمی دادند.
 چه بخواهم؟ پول و ثروت، خانه و ماشین، قدرت و ریاست ، مدرک و .....دنیا ، دنیا، دنیا. اما همه اینها را که خودمان باید بدست آوریم و به تلاش ما وابسته است نه تقسیم الهی . نه امسال می خواهم خواسته هایم تفاوت داشته باشد. می خواهم فرق کند . می خواهم خواسته هایم بوی دنیا ندهد. با اینکه بی تاثیر در دنیایم نیست، اما متفاوت باشد. صبر، آگاهی ، لیاقت و .... می دانم تک تک اینها را می بایستی با تلاش خود، بدست آورم پس بار پروردگارا از تو توان و مساعدت می خواهم تا بتوانم ..... خدایا با اینکه گنهکار تر از سالهای دیگر آمده ام (چون یک سال بیشتر زیسته و نافرمانی الهی کرده ام) لیکن امسال همه چی می خواهم. خدایا همه چی از تو می خواهم . دیگر می خواهم از تو چیز کم و کوچک استدعا نکنم . از تو خودت را می خواهم . می خواهم این قهر دیرین دل من با نور الهی به آشتی تبدیل شود. می خواهم منزل دلم را با مساعدت و کمک تو آب و جارو کنم تا آماده پذبرایی از نور الهی شود. خداونگار مهربانم با نور خویش خانه تاریک دلم را روشن نما.

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت11:6توسط امیر | |

 

آخرین خواستگاری که رفته بودم دقیقا 10سال پیش بود.مدتها بود از این فکرها بیرون رفته بودم، دوباره اجبار زمانه به یاد جوانیهایم انداخته بود، دستی به سرو صورتم کشیدم ، یک دوش آبگرم گرفتم ، از حمام که بیرون آمدم با سشوار سرم را خشک کردم. ولی مدت زمانی که مشغول این کارها بودم به کاری که میکردم توجهی نداشتم، فکرم شدیداً مشغول بود. اگر موافقت نکنند چی؟ اگر بگن دختر نمی دهیم چی؟ اگر خود وی جواب رد دهد چی؟
دختر خوبی بود دانشجوی ترم آخر شیمی، پنج سال پیش که به سفر کربلا رفتیم با هم آشنا شدیم، با مادرش همسفر ما بود. خانواده خوب و خون گرمی  بودند. پس از سفر هم ارتباطمان قطع نشد در همین افکار بودم لباسهایم را پوشیدم، یک دست کت وشلوارآبی، ادکلنی را که پارسال همسرم بعنوان هدیه روز پدر بهم هدیه داده بود زدم،همگی آماده بودیم، نمی دانم استرس داشتم یا عذاب وجدان. دخترم را منزل پدرم گذاشتم به بهانه ی اینکه فردا مدرسه داشت، رو کرد به من و گفت بابا کجا می روی؟ گفتم:خواستگاری، با چه شور و شوقی بالا و پایین می پرید فریاد زد: آخ جون!!! من کفش و لباسهایم آماده است!!! من عاشق عروسی هستم!!! 
ماشین را روشن کردم پسرم را هم برداشتم با خود بردم جرأت نداشتم منزل پدرم بگذارم. گفتم شلوغ می کند و وقتی بر می گردم باید کلی جواب پس بدهم. اصلاً نفهمیدم چطوری رسیدم به در منزل آنها. با دسته گل و شیرینی وارد شدیم، باز هم همان ماجراهای اولیه خواستگاری ، برای من که با تجربه بودم تازگی نداشت .صحبت از زمین و آسمون ، معارفه ، روزمه ها و....
پسرم دیگر کلافه شده بود از این طرف به آن طرف می دوید ، کوسن مبل ها را بر میداشت پرت می کرد ، میوه می خورد برای اینکه بنشیند یک عدد آدامس به وی دادم.هنگام میوه خوردن آدامس خود را کنار بشقاب گذاشت ، حواسم به همه چیز بود به غیر از آدامس حضرت والا، کمی صحبت می کردم ، بیشتر شنونده بودم ، گاهی هم مابقی را زیر چشمی نگاه می کردم ، مادر دختر خانم آمد و ظرف میوه که از پوست میوه ها جلوی من انباشته شده بود را در سطل آشغال خالی کرد. آخر برای پسرم دوعدد پرتغال و یک خیار پوست کنده بودم، آدامس گوشه بشقاب هم رفت در سطل آشغال .
زمانی نگذشته بود که آقازاده آمد و سراغ آدامسش را از من گرفت، به گوشه بشقاب نگاه کردم ای وای که جایش خالی بود.  شصتم خبردار شد. یواشکی در گوشش گفتم خاله انداخته تو سطل بریم بیرون یک دونه آدامس خرسی برایت می خرم ، جای شما خالی ، داستان 10سال پیش مجدد تکرار شد ، راه می رفت به هرکسی می گفت من آدامس خرسی  ِارمز(قرمز) می خوام ، دقیقاً یادم هست ،10سال پیش هم در آخرین مراحل خواستگاری که همه بزرگترها داشتن در مورد نحوه برگزاری مراسم چونه می زدند، پسر خاله 4ساله بنده ، بدو بدو به سمت پدرم رفت و گفت:آقای فلانی آقای فلانی لواشک ترش دارید !!!!!!! پدر ما هم به یکباره آمپر چسبانده بود و رو به خاله من گفت : بیا این بچه ات را بگیر.
خلاصه انگار تمام واقع10 سال پیش دوباره دارد تکرار می شود. پسرم دیگر کلافه شده بود و من را هم کلافه کرده بود و هی داشت شیطنت می کرد و من هم خود خوری. هزار تا فحش به خودم دادم.....((آخه خواستگاری برادر زن به من چه ربطی دارد....))         

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت23:0توسط امیر | |

نقطه نظر ديدگاه در نحوه تصميم گيري آدم نقش بسزايي دارد.
گاهي اوقات که انسان از بالا نگاه مي کند، حتي اگر به خودش باشد ديدگاه و نحوه تصميم گيريش بسيار متفاوت مي باشد. نمي دانم تا بحال براتون اتفاق افتاده از پنجره هواپيما به پايين نگاه کنيد؟

zamin1
وقتي از اون بالا به پايين نگاه مي کنيد ، دنيا رنگ و بوي ديگري داريد. احساس خردي دنيا به آدم دست مي دهد. انسانهايي که با کبکبه و دبدبه بر روي زمين راه مي روند ، با محافظ و اسکورت و .. اصلا به چشم نمي آيند، ديگر چه برسد که چه مدل لباسي پوشيده و يا چه مدل مويي دارد! املاک چندين ميليوني که شايد داشتن جزئي از آنها براي خود ما از آمال و آرزوهاي ماست همچون مربع هاي بي معني ديده مي شوند . از آن منظر فرق منزل مجلل فلان با انبار کاه قابل رويت نيست. فرقي بين گاري عهد قاجار و ماشين آخرين سيستم چند ميليون توماني ديده نمي شود!!!  من که از خودم بدم آمد، دنبال چي هسيتم؟ مقام و پست ؟ ملک و املاک ؟ماشين و زيورالات؟..... چيزهايي که در روي زمين برقشان چشم مان را ميزند وليکن از نگاهي ديگر اصلا قابل رويت نمي باشند؟

zamin2
پس چطور مي شود که در زندگي روز مره هواسمان پرت ميشود؟ هدف چيست؟ مقصود کيست؟ از کجا آمده ايم؟ براي چه آمده و به کجا مي رويم؟

asemooni
و وقتي در همان بالا به سطح افق نگاه مي کنم ، احسا شعف تمام وجودم را پر مي کند. انگار بر روي ابرها سوارم ، دلم مي خواهد دستم را دراز کنم و ابر ها يي  را که مقابل ديده گانم هست نوازش کنم .
کاش مي توانستم پرواز کنم ، کاش مي تونستم اصلا پا بر روي زمين نگذارم ، کاش ....

+نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت5:39توسط امیر | |