|
جوانک 18 سال بیشتر نداشت ، به هنگام عبور از خیابان در اثر سانحه رانندگی مجروح شده و در حال انتقال وی با آمبولانس به بیمارستان بودند لیکن در راه جان به جان آفرین تسلیم نمود. هنگامی که وی را درون خاک قرار دادند، پدرش خیلی بی تابی می نمود. پس از کمی گریه و زاری همگی قبرستان را ترک نمودند. ملائک جهت سئوال وجواب بر روی نازل شدند. ملک: جوان چه آوردی؟ جوان : هیچ ملک : مگر می شود؟ جوان : فرصت ننمودم. ملک: 18 سال زندگی نکردی؟ جوان: بله اما تا 15 سالگی که به سن تکلیف نرسده بودم. سه سال هم که زمانی کمی است ، فقط جوانی نمودم فرصت نکردم به اعمال خودم فکر کنم. ملک با خود کمی فکر کرد. جوانک شاید راست بگوید . سه سال فرصت بسیار کمی برای یک جوان نا پخته باشد؟ به جوان گفت برو کنار بایست تا کمی فکر نمایم. ملک رفت که از دیگری سوال نماید. به یکباره یاد مطلبی افتاد. برگشت و رو به جوان گفت : از تو سوالی دارم، تو هنگام مرگ با پدرت قهر بودی. چرا؟ جوان: از وی کامپیوتری جدید می خواستم. کامپیوترم قدیمی شده بود، هندلی شده بود مال زمان ادیسون خدا بیامرز. ملک : چه اشکالی داشت؟ جوان: تو این دوره زمانه که نمی شه با پنتیوم 3 کار کرد ، یک دستگاه پنتیوم 4 Dual Cash می خواستم. برایم نمی خرید. دو ماهی بود با هم قهر بودیم. ملک : مگر چه فرقی داشت؟ جوان : ای بابا ، گیر دادی ها ، سرعتش پایین بود. ملک: یعنی عملیاتی که با این دستگاه انجام می شد چند روز طول می کشید و با دستگاه مورد نیاز تو چند دقیقه؟ جوان، با خنده ای تمسخر آمیز، نه بابا همه اینها برای چند ثانیه است. کامپیوتر جدید چند ثانیه تندر تر اعمال را انجام میدهد.. ملک با تعجب : چند ثانیه؟ یعنی این چند ثانیه این قدر مهم است که با پدرت قهر باشی. جوان، بادی به غبغبه انداخته و مغرورانه گفت: پس چی! میدانی در چند ثانیه چه کارهایی کرد؟ ملک: پس چطور می گویی در سه سال فرصت مناسب برای اظهار بندگی نداشتی؟
خداوندا : خداوندگار عزيزم: خداي عزيزم: محبوب دلم: خداي من: آرام جانم: خداي مهربانم: به مناسبت حلول ماه رجب
این نور ماست ، و نه تاریكیمان كه بیش از هر چیز دیگری دچار وحشتمان می سازد ... برای آنكه مانع احساس عدم امنیت دیگران در اطرافمان باشیم ، خود را از انظار دور می سازیم . اما این كار ما را به جایی نمی رساند . ما متولد شده ایم كه شكوه و عظمت خداوند را به نمایش در آوریم . چیزی كه در درون ماست . نه در درون برخی از ما ، بلكه در درون تك تك ما . و زمانی كه به این نور درونمان اجازه تابیدن می دهیم ، ناآگاهانه به دیگران نیز اجازه چنین كاری را می دهیم . نلسون ماندلا
خیلی خواستم چیزی بنویسم ولی دیدم اصلا حالشو ندارم. فقط یک مسئله را خواستم به قضاوت شما بگذارم. وقتی آدم یک رفیق!!! داره که هر از چند گاهی میاد تهران به آدم سر نمی زنه؟ بعد هم که بهش زنگ می زنه هزار جور زبون بازی می کنه و میگه وقت نکردم ، یا من مجرد خونه توی متاهل بیام که چی و …. پی نوشته:از همه دوستان که نظر دادند سپاسگذارم. یک نکته را ذکر کنم من اصلا قصد گله گذاری نداشتم و به نظر من گله گذاری اصلا معنی ندارد. فقط حرف دوست عزیزم که گفت این بیمعرفتی به یکی از بی معرفتی های من در دلم گرفت. من حتی عدم سر زدن ایشون را بی معرفتی نمی دونستم و برای خودم همیشه می گفتم از گرفتاری هست.
|
About![]()
در لحظه های شادم شریک باش و اگر غمی هم داری مرا شریک خود بدان شاید با توانایی اندکم گوشه ای از دلتنگیت را بردارم Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 Links
پــریــســا در دریـــای خــوشـبـختـی
مکه در سال 2012 |