تبليغاتX
پشت دیوار انتظار

پشت دیوار انتظار

در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم

مقدمه:
ضمن عرض سلام خدمت کلیه دوستان عزیز
در نظر دارم یک بحث جدید و جدی را مطرح نمایم و از کلیه دوستان و خوانندگان نظر خواهی کنم و جمع بندی آن را در آخر به اطلاع همگی برسانم. فقط امیدوارم اگر به نظر شما جالب بود در این نظر خواهی شرکت نمایید و دوستان دیگرتان را نیز تشویق نمایید تا در این نظر خواهی شرکت نمایند . قبلا از زحمات همگی دوستان سپاسگزارم. ضمنا اگر فکر می کنید لزومی ندارد که مشخصات اولیه کامنت را پر نمایید، پرنکنید . ولی خواهشمندم حتما نظر بدهید.

به نظر شما حریم شخصی در زندگی زناشویی و متاهلی معنی دارد؟(منظورم در رابطه بین زن و شوهر میباشد) اگر متاهل هستید یا انشا الله متاهل خواهید شد، آیا حرفی هست که حاضر نباشید  به همسرتان بگویید؟
آیا  ناراحت نمی شوید که همسرتان حرفی یا موضوعی داشته باشد که آن  را با شما در میان نگذارد؟
حد و حدود این حریم شخصی در زندگی متاهلی بین شما و همسرتان چقدر است ؟(چه برای شما و چه برای همسرتون)
اصولا ای حریم شخصی چه مختصاتی دارد؟
و این خط قرمز را برای همسر خود در کجا قرارداد؟
اگر این حریم توسط همسر شما شکسته شود چه برخوردی به نظر شما شایسته است؟
آیا شما هم شده است که حریم همسرتون را نادیده بگیرید و دچار دردسر شده باشید؟
نظرتون در مورد موبایل، کامپیوتر، ایمیل ، حساب بانکی و .... چی هست؟

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت0:13توسط امیر | |

amirali

 
آیا باور می کنید خداوند عشق و محبت را به حدی در دلتون قرار دهد بدون هیچ دخل و تصرفی توسط شما که حتی خودتون هم باور نکنید؟ برای توضیح بیشتر به مثال زیر توجه بفرمایید.
دیروز به همراه همسر و پسرم جهت خرید به حوالی فلکه اول صادقیه رفته بودم. پسرم حاضر نبود دستش را به من بدهد و با نهایت انرژی مشغول شیطنت بود. با توجه به ازدحام جمعیت خیلی نگرانش بودم که نکند زمین بخورد. الحمد الله که همگی از وضع پیاده روهای خیابان های تهران در جریان هستید .آنقدر غیر هموار است که ممکن است آدم بزرگ هم پایش بلغزد و نقش بر زمین شود. با این اوصاف بچه 5/2 ساله در میان جمعیت در حال گذر برایش بسیار سخت است.هر کسی که رد می شد اگر توجه نداشت یا نزدیک بود له اش کند یا دستش بر سر طفلکی می خورد و آن کسی هم که حواسش بود دست محبتی بر سرش می کشید. امیرعلی هم برای همین دودستش را بر روی سرش گذاشته بود که از سرش محافظت کند و برای خودش می رفت.شیطنتش حسابی گل کرده بود و من نگران وی!
تا اینکه کلافه شدم و به همسرم گفتم بیا با هم پنهان شده و دورادور مواظبش باشیم ، شاید بترسد و حاضر شود کمی از شیطنتش کم کند. همین کار را هم کردیم...
ابتدا برای خودش همانطور جلو جلو می رفت. بعد از مدتی برگشت و اطرافش را دید. وقتی ما را پیدا نکرد اول شروع کرد صدا کردن: مامان ، بابا......جمعیت گاهی آنقدر زیاد می شد که جلوی دید مرا می گرفت . بعد شروع کرد به عقب بازگشتن به دنبال ما و مدام مامان و بابا صدا زدن ، بدون کوچکترین ترسی و با همان شیطنت خود، حتی داخل مغازه ها را هم دید می زد. من هم در اضطراب که نکند زمین بخورد و یا حتی گم شود. می دانم گم شدنش زیاد منطقی نبود ولیکن اضطراب داشت مرا بیچاره می کرد. انگار قلبم از سینه می خواست به بیرون بپرد. چند دقیقه به همین منوال گذشت  او داشت ضمن سیاحت  اطرافش و مغازه ها ما را هم صدا می کرد.
به دو دلیل دیگر نتوانستم تحمل کنم و جلو رفتم :
1 – اعتماد به نفسش برایم خیلی با ارزش بود . با خودم فکر کردم اگر بترسد و گریه کند ممکن است اعتماد به نفسش از بین برود. درست است که اعتماد به نفس فرزندان برای پدر مادر بسیار سخت تر و دردسر آورتر می باشد ولیکن برایم بیش از اینها ارزش داشت.
2- خودم از اضطراب داشتم می مردم. با اینکه اصولا آدم رقیق القلبی نیستم ولیکن اضطراب زیادی داشتم.
برای همین جلو رفتم با چهره ای متعجب صدایش کردم . گفتم امیرعلی کجا بودی ؟ گم شده بودی ؟ و او خیلی خونسرد با لبخندی گفت تو نبودی!! 
 با خودم گفتم ببین چه مهر و محبتی خداوند در دل پدر مادرها قرار می دهد . کی تصور می کردم که به این شکل و این راحتی نگران کسی بشوم؟ تازه به حرف بزرگترها می رسیم که همیشه میگن: تا خودت پدر مادر نشی نمیفهمید پدر و مادرت چی کشیده اند!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت23:46توسط امیر | |

 اصلاحیه
اگر گفتید امروز من چند ساله شدم؟؟
هر موقعه این سوال را از خدا بیامرز مادر بزرگم می کردیم خیلی جدی می گفت : درختای آلبالو شکوفه کنند میرم تو 14 سال. حالا شما پیدا کنید سن پرتقال خور را؟
از کلیه دوستان پست مطلب قبلیم اگر دلگیرشون کرد معذرت می خواهم . برای همین ناگزیر به صدور اصلاحیه شدم.
1- اینجا بنده محکم  اعلام می کنم نه قصد مردن دارم نه مایوس و نا امید هستم . از بچه گی هم هر موقع قصد خودکشی داشتم می گفتم یک میلیون به من بدین می خوام برم چلو کبابی ، خودکشی کنم.
2- عکس را که ممکن است باعث  دل آزاری دوستان شود حذف نموده و کمی سانسورش کردم. ولی خدا وکیلی من منظورم هنر عکاسی خودم بود . شما چرا همه فقط متوجه گور ها شدید؟ یعنی اینقدر گورستان ترسناک است؟
3- بعضی از دوستان از پی نوشته من تاثیر پذیرفته و تبریک هم نگفتن که نکند خدا ناکرده کادو بدهند!!  ولیکن بنده اینجا اعلام می نمایم دوستان عزیز نگران گذشت زمان نشوید چون من معتقدم این مسئله آنقدر مهم است که شامل مرور زمان نخواهد شد و همانند نماز هم اگر از وقتش گذشت قضا دارد.
4- 

به اطلاع کلیه دوستان می رساند

 این وبلاگ بعلت رعایت شئونات خانوادگی تا روز شنبه تعطیل است

 تا از مسافرت برگردم.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت16:45توسط امیر | |

 

فردا روز تولدم هست . با خودم خيلي فکر کردم ؟ شايد فکر کنيد که آدمي مايوس و نا اميد هستم. وليکن حرفي دارم...
با خود گفتم بشينم به حساب و کتاب خودم بپردازم . يک سال به عمرم افزوده گشت . شايد بهترين موقع و يا بهانه براي بررسي و مرور عمر گذشته و لحظات درک کرده و از دست داده مي باشد. 
به چه شادي کنم؟ به اينکه يک سال ديگر بزرگتر شدم؟ يک سال ديگر توانستم  زندگي کنم؟ به اينکه ديباچه گناهانم بر صفحاتش افزوده شده است؟ يا بار مسوليتم هر روز اضافه مي شود؟؟؟
به شکهايي که دارم؟ که آيا مسوليت گذشته را بخوبي طي نموده ام؟ آيا وا قعا زنده بودنم و مردنم براي خودم ، اطرافيانم، ملتم و کشورم فرقي دارد؟ يا زمان آزمايش بزرگ برايم نرسيده است؟ يا هر روز در آزمايش بزرگ هستم و خود از نتايج آزمايشاتم بي خبرم؟
يک سال ديگرگذشت و تنها منظري که در حال حاضر در جلوي چشمانم هست همان منظره گورستان است. يک سال ديگر به مرگ نزديکتر شدم ، نمي دانم چقدر فرصت دارم ؟ چقدر تا مرگ فاصله دارم؟ اما نزديکتر شدم!!

از خداي بزرگ سپاسگزارم . بدون هيچ تملق و چاپلوسي. بخاطر همه چي ، زندگي ام و مرگم ، داشته ها و نداشته هايم ، پيروزي ها وشکست هايم ، آرزوهاي به حقيقت رسيده و آرزوهاي بر باد رفته ام ، و نادم و پشيمانم به خاطر وظيفه هاي انجام نداده ام و اعمال خطاي انجام داده ام ، به خاطر دروغ  و ريا و تزويري که در زندگي انجام داده ام، .... بخاطر همه چي، کرده و نکرده ام.
از پدر و مادرم سپاسگزارم بخاطر همه چي ، همه چي و همه چي . همسرم که تنها دوست و ياور واقعي زندگيم  تا کنون بوده است، فرزندانم ، بستگانم ، دوستانم و آشنايانم .  از آنان که عشق را به من آموختن که زندگي بي عشق واقعا هيچ است. جرعه جرعه عشق را مزه کردم . عشق به دوستان ، زندگي ، همنوعان ، کشورم و ملتم.
نمي دانم شايد آنقدر که بايسته بود جام تنم را تهي نکردم که بتوانم از جام شراب عشق پيمانه کنم ولکين .......
از دشمنانم نيز سپاسگزارم نمي دانم لياقت دشمني ايشان را داشته ام يا خير ؟ مرا ببخشيد..

 

 

پي نوشته : از کليه دوستان که تبريک مي گويند پيشاپيش سپاسگزارم . وليکن تبريک خشک و خالي چه فايده دارد؟ اگر ايميل بديد آدرس مي دم که کادوتون پست کنيد فقط محض شوخی

+نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت18:21توسط امیر | |

با کمي تاخير دوباره اينطرف ها پيدام شد راستش دو ، سه روزي بود  درگير اين مطلب بودم که امروز يک خبر شنيدم و مصمم شدم که بنويسم.
1-اول از خبر اينکه آن مادر جستجو گر که دردو  مطلب قبلي ذکر خيري از ايشان بود فرزندشان به ميمنت و سلامتي به دنيا آمد . اميد است که عاقبت به خير شود . از همين جا هم به پدر و مادر و خانواده نورسيده تبريک خود را عرض مي کنم.

http://www.sabasaboohi.com/gallery/index.php?spgmGal=Birth&spgmPic=2#spgmPicture


2- در کامنت هاي همان مطلب دوستان من نظراتي در مورد تربيت بچه و موارد پيرامون آن ذکر نموده بودن. به نظر خود من هم بسيار جالب بود. اينجا براي خود من هم سوال پيش آمد ، واقعا روي چه مواردي از بچه سرمايه گذاري کرد؟ چه کلاسهايي بايد برود؟ چه رفتاري با بچه خود بايد داشته باشيم؟
نمي خوام مطلب روانشناسي بررسي کنيم ، بلکه واجبات و ضروريات را مي خواهم به همديگر متذکر شويم. دوست من در مورد آفراد موفق نوشته بود که امکانات هم شايد نداشته اند وليکن به موفقيت رسيده اند؟ آيا بايد بجه هارا از امکانات دريغ کرد؟؟ يا در حد تعادل امکانات داد؟ حد تعادل کجاست؟
دوست ديگري پيشنهاد کلاس موسيقي داده بود؟ چه بايد کرد؟
3-مورد ديگر که فکرم را مشغول کرد جشن تولد است؟ آيا براي خود جشن تولد مي گيريد؟ آيا اصلا معنايي دارد که جشن تولدي بگيريم؟ ايا به نظر شما نمايد تغييراتي در مورد اين رسم انجام داد و جشن تولد را همانطور که افراد به نفر مورد نظر تبريک مي گويند ، وي به عنوان قدر شناسي به پدر و مادرش تبريک بگويد و سپاسگزاري خود را اعلام کند؟
نظر شما چسيت؟

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت0:0توسط امیر | |

با اجازتون چند روزی رفتم اهواز و اطراف آن

سفر نامه مصور مرا در زیر ملاحظه می فرمایید

کارون در شب

پل کارون در شب

پل پنجم

نمایی دیگر از پل موجود بر رود کارون

برق دزدی

همانطور که در تصویر می بینید در بسیاری از مناطق برق دزدی بسیار متداول می باشد !!!

چرا فرهنگ سازی نشده؟ چرا .......

آرامگاه شهید چمران

نمایی از آرامگاه شهید بزرگوار دکتر چمران

نمای داخل آرامگاه

نمای داخلی آرامگاه

منازل مخروبه اراف آرامگاه

نمای بیرونی آرامگاه . مشاهده می فرمایید در آن منطقه گرم خانه هایی با حداقل امکانات

 

مقبره شهدای چزابه

مقبره شهدای چزابه

مین

مین های باقی مانده از جنگ

پاسگاه مرزی عراق

مقبره شهید علم الهدا و یارانش

مقبره شهید علم الهدی و یارانش

مقبره شهید علم الهدا و یارانش

بر زمینی پا گذاشتم که می بایستی بر آن خاک بوسه داد و آن خاک را تربت شفا بخش قرار می داد .

چون در این زمانه آنقدر مرد بودن که جان بر سر اعتقاد گذاشتن بسیار نادر می باشد.......

+نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت7:0توسط امیر | |