تبليغاتX
پشت دیوار انتظار

پشت دیوار انتظار

در زندگی ممکن است انتظارات زیادی داشته باشیم در حالی که چشممان را به داشته هایمان بسته ایم

شهادت امام هشتم را به همگی شیعیان خصوصا شماتسلیت عرض می کنم. امروز به مجلس عزاداری رفته و در مراسم شرکت نمودم دو مورد نظرم را به خود جلب نمود شاید برای شما نیز قابل توجه باشد، 1- مداحی محترم پس از سخنرانی شروع به مداحی نمود و پس از خواندن چند بیت از حضرت رضا (ع) و شهادت ایشان دلها به سوی کربلا رفت . ناگاه از حال و هوای روضه بیرون آمدم با خودم فکر کردم که این بنده خدا یا بیش لز این در مورد شهادت امام رضا (ع) نمی داند یا فقط جهت مجلس گرم کردن می خواهد بیشتر گریه مردم را در آورد . بقول یک روحانی وقطی مداح می گفت نمی دونم چرا دلها بسوی کربلا یا مدینه سفر می کند میگفت : بیخود ، دل رو برگردون و بر اساس مناسبت روضه بخون علکی هم به صحرای کربلا نزن. 2- یک جوانی که فکر کنم 19تا 21 سال بیشتر نداشت توسط پدر و دونفر از بستگانش که هم سن پدرش بودند دوره شده بود و به وی می گفتند که نسل شما بسیار باهوش ولیکن تنبل است . شما آسایش ، امنیت ، آرامش ، توجه والدین، امکانات و ...... دارید باز هم غر می زنید. اما نسل ما (پدر جوان ) نسل پوست خربزه هست ، تا وقتی بچه بودیم گل خربزه را پدرهامان می خوردند و پوستش را به ما می دادند و اکنون نیز همسرانمان باز گل خربزه را به بچه ها می دهند و پوست خربزه دوباره سهم ما می شود. من که تنها شنونده بودم و بعنوان نفری که شاید بین این دو نسل و شاید به تعبیر دیگر جزو نسل غرغرو بودم دلم می خوایت همانجا خوار بزنمو بگم آیا وافعا" خودتان هم به این حرخها که میزنید اعتقاد دارید؟؟؟؟ آیا نسل حاضر آرامش دارد؟ آیا نسل حاضر امنیت دارد؟ آیا نسل حاضر توجه پدر بر سر آنها هست؟ کدام پدر ؟ همان پدر که دو یا سه شغله هست؟ ایا هدف و آمالی برای بچه هایتان تعریف کرده اید؟ یا حتی باورهای دیرین خود را اکنون با تردید نظاره می کنید و حتی ممکن است نقد هم بکنید؟؟ واقعا چه کسی حد و حدود یک جوان را تعریف می کند؟ آیا تعریف های اجتماعی ما نیاز به بازنگری ویا احیاء مجدد ندارد؟ نظر شما چیست؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت0:41توسط امیر | |

 

قاصدک

قشنگ یعنی چه؟

         _قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق ، تنها عشق

            مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

                       مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

_ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی

_چقدر هم تنها!

_خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

_دچار یعنی عاشق

_ و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک

                                         دچار آبی دریای بی کران باشد

_ نه وصل ممکن نیست

           همیشه فاصله ای هست

                                  دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

_ نه

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و باشنیدن یک هیچ می شوند کدر

همیشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او و ثانیه ها

روی نور می خوابند

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند

و خوب میدانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود

و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق

در آب های هدایت روانه می گردند

و تا تجلی اعجاب پیش میرانند

.....

سهراب سپهری

 

... و اکنون در جوانی حسرت مي خورم که چرا در کودکی هیچگاه آرزو نكردم ؛  که كودك بمانم .
 
آن زمان که هر آرزویی حتی ، پرواز بین زمین و آسمان با بادبادکی کاغذی
یا داشتن توپی سرخ و سفید و آبی ، براحتی دست یافتنی بود... چرا که دشوار ترین راه برای رسیدن به
 این آرزوی بزرگ نوشتن مشقهایی بود که معلم تکلیف کرده بود برای شبی بس کوتاه ...
و تمام رازهای ناگفته ی وجودم را شاید همه می دانستند ، به جز خودم ...
حال که جوانم ... که هیچ!!!
ولی می دانم در پیری ، اگر هم مجالی برای نوشتن باشد ، هزاران صفحه ی مشق هم آرزوی جوان بودنم را برآورده نمی کنند ، چه رسد به کودکی ام را ...
 
 
برای بدرقه کردن قاصدک ، کافیه تا سراسر آرزو بشی ، چشمات رو ببندی و آرزو کنی ،
 بازدمت رو با تمام وجود ... ،  اِ اِ ... بذار ساده بگم ... اسمش که رو صداشه ...فوووتش کن...اون وقت
 پرواز می کنه ،بدون پر و بال !!! سبک تر  از این حرفاست تا قالیچه ی پرنده ای که تو واسش ساختی نتونه اون رو با خودش همراه کنه،
به همین سادگی .
و حالا تو میتونی خوشحال باشی ، و زل بزنی به قاصدکهایی که آروم و بی صدا ، رقص کنان و  چرخ زنان از تو دور میشند و خوشحال باشی ،
 و امیدوارانه انتظار بکشی و ... خوشحال باشی
 و ... خوش ... حال
ولی می خوام یه رازی رو بهت بگم ، رازی که قاصدکها نباید اون رو فاش کنند ولی من می خوام اون رو به تو بگم ؛
...
 تا به حال هیچ قاصدکی ... هیچ وقت به مقصد نرسیده و پیام هیچ کس رو به گوش یارش نرسونده ، راحتت کنم همش سر کاریه،
در رفتن هيچ قاصدکي برگشتی در کار نیست ،
 ولی فراموش نكن ... پرواز هر قاصدک چیزی رو به تو می ده که بدون اون زندگی ممکن نیست؛ امید
 
سادگی ِ پرواز قاصدک تو دل هر منتظری امید رو زنده می کنه
 این بهترین هدیه برای كسيه كه انتظار ميكشه ، هدیه ای که زندگی می بخشه ...
و چه خوبه که ما خیلی چیزها رو ندونیم ...
این راز رو هم از من نشنیده بگیر.
 
*
 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت17:57توسط امیر | |