|
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ،
چقدر به اطرافیانتون اعتماد دارید؟ چقدر به این اعتمادتون اطمینان دارد؟ چقدر در این اعتمادتون و اطمینانتون عزمتون راسخ هست؟ که شاید سعایت و بدگویی دیگران و یا اتفاقات روز مره و حوادث روزگار باعث سوء تفاهم ها می شود و در شما شک ایجاد نکند؟ چند دفعه به همانهایی که اطمینان داشته اید شک کرده اید؟ یک مثال کوچک بزنم. اگر کسی بیاید و بگوید همسرت را با فلانی(جنس مخالف) دیده ام عملکرد شما چگونه است؟ حال اگر همان فلانی بیاید و بگوید همسرت در فلان موقع با من بوده است چی؟ می دانم مثالی که زدم بسیار سنگین و شاید غیر قابل تحمل باشد! اما نکته مهم کنترل و تصمیم و عملکرد ما در همین مواقع است. چقدر می توانید بر خود کنترل داشته باشید تا نسبت به صحت گفتارهای بیان شده تحقیق کنید؟ یا از همان اول براشفته به برخورد یا مقابله می پردازیم؟ اتفاقی که باعث نوشتن همین چند سطر شد برای یکی از دوستان من رخ داد و من با چشمانم نظاره گر این ماجرا بودم . بله متاسفانه دوست من در ابتدا از کوره در رفت ولی پس از گذشت زمان کمی بر خود کنترل پیدا کرد و فرد ناقل خبر را جز فردی دروغگو چیزی نیافت. من نیز خود را بجای دوستم گذاشتم و دیدم شرایط سختی را طی نموده و کمتر کسی ازاینطور امتحانها موفق بیرون میآید. شما چطور؟
روز چهارشنبه قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون یک سر به نت زدم و پست وبلاگ گل مریم را خوندم با خودم گفتم چه بی انصافی نوشته. آخه امام رضا چه دخلی به پول داری و بی پولی نفر داره. آدم باید خودش بخواد .اگه خواست ، خودشون هم جور میکنند. با همین فکر ها رفتم به محل کارم . در گیرو دار کار بودم حدود ساعت 10 که تلفن زنگ زد. گوشی رو که برداشتم مسول اداری بود . گفت اسم یک نفر رو بدین برای اینکه جمعه با هواپیما بره مشهد و بیاد . به دوستم که مقام اداریش از من بالاتر بود گفتم فلانی اینچنین میگه . یک خنده ای کردو اول زنگ زد به خانمش که هماهنگ کنه ( به قول ماها اجازه بگیره) اول خانمش گفت چرا تکی و بعد اجازه رو صادر کرد بهش گفتم زنگ بزنم اسمتو بدم . گفت بیا قرعه کشی کنیم . گفتم بابا بیخیال دوست داری برو تو که هماهنگ هم کردی . گفت نه اونقدرها هم نمی خوام بیا قرعه کشی کنیم . ما که هرچی گفتیم گوش نداد. ما هم از خدا خواسته . قرعه به نام من افتاد. تازه بعد اینکه اسمم را رد کردند فهمیدم بین قسمتهای دیگر هم قرعه کشی کرده اند و کلا ۳ نفر قراره اعزام بشوند که منهم جزو آن ۳ نفر هستم .خداییش حال کردم سریع زنگ زدم به خانم که همچین برنامه ای هست. اون هم بنده خدا گفت مرد حسابی چند وقته من میگم یک روزصبح برم مشهد و شب برگردم حالا به اسم تو در اومده . خوش بحالت. . خداییش دلم می خواست اونو جای خودم بفرستم ولیکن گفتن نمیشه! شب جمعه زنگ زدم به دوستم که جریان چجوریه بلیط کجاست و باهم قرار بزاریم که بریم . بنده خدا گفت بلیط رو فردا برو فرودگاه بگیر بلیطت حاضره ولی بلیط برای من اشتباها صادر نشده. خیلی متاثر شدم و حتی حاضر بودم جای خودم را به وی بدم اما گفت بلیط به نام هست نمیشود. روز جمعه صبح رفتم فرودگاه ساعت 8 قرار بود هواپیما بلند شه که 10.30 پرواز کرد ساعت 12 رسیدیم فرودگاه مشهد. مارو با ماشین بردند تالار اول ناهار دادند بعدشم ساعت یک و نیم پشت بازار رضا (میدان 17 شهریور) پیاده کردند و گفتند 4.30 هم میایند دنبالمون. برای خودم رفتم حرم چه جمعیتی جای همگیتون خالی چه حالی داد . ساعت 4.30 هم سوار ماشین و پس از کلی بی برنامگی 8 هواپیما به سمت تهران راه افتاد. فقط خداییش خودم هم برام تعجب شده بود که چطور من این سفر برام جور شد.
جهت فرار از روز مررگی زندگی گاهی اعمالی انجام میدهیم که پس از مدتی خودشان جزء روزمرگی های زندگی ما میشوند و تنها راه فرار از این روز مررگی ها تفکر مدام در اعمال زندگی و تعمق در مورد هدف انسانیتمان خواهد بود
امروز کسی را دیدم که از افسردگی و دلزدگی حاضر نبود حتی شیشه جلوی ماشینش را تمیز کند تا هنگام رانندگی بتواند جلوی خود را ببیند. اما نمی دانم چنین شخصی چطور با آب و تاب می تواند از ازدواج برای من حرف بزند؟ چه بجه ای می خواهد تحویل این جامعه بدهد؟ چگونه از آینده می توان صحبت کرد؟ تصمیم دارد در آینده نزدیک ازدواج نماید و من هراسان که نکند هنگام رانندگی جلوی خود را نبیند و جان من را به خطر بیندازد
هر کدام از ما بعنوان نقطه عطف موقعیتهایی در زندگی برایمان رخ می دهد که تنها با کنار گذاشتن و یا فراموش کردن خاطرات بد که با دیگران داشته ایم با آنها مجددا خاطرات ولحظات زیبا و روییایی برای آن شخص و خصوصا خود بسازیم ولیکن با بندهای که این خاطرات بر دست و پای ما بسته اند لحظات شاد زندگی خود را به سادگی از دست می دهیم
در خبرها آمده بود که 2275 گاو شیرده مستقیماً از آمریکا حمل و در بندر بوشهر جهت انتقال به شرکت پگاه فارس پیاده گردیدند. در ذهنم آمد از این به بعد باید مواظب گفتارمان باشیم که آمریکایی ها بدشان نیاید وگرنه اگر شیرشان را حلالمان نکنند بدجوری مدیونشان خواهیم شد.
دلم می خواد دوباره بنویسم. وبلاگمو دوست دارم . اما نمی دونم چرا فکرم قفل شده !! کمکم کن ای خدا
هرکدام ما بعنوانی شروع به نوشتن وبلاگ می کنیم و انهم این هست که حرفهایی داریم که جایی باید بزنیم با توجه به اینکه یا اطرافیانمان شنونده این حرفهامون نیستند ویا نیاز به مخاطبی جدید داریم. اما گاهی اتفاقاتی برای آدم میفته که حرفهاش تمام میشه و دیگه نمیتونه مطلب از خودش بگذارد بنابراین یا به کپی مطالب دیگران در وبلاگ خود می کند و یا مثل من برای مدتی که حرفی برای گفتن پیداکند وبلاگ را تعطیل می کند. مطمئنا منظور این کلمات مرا متوجه شدید. از همه خوانندگان عزیز معذرت می خواهم که در طی این مدت با مطالبم وقت شما را تلف کردم . حلال کنید
|
About![]()
در لحظه های شادم شریک باش و اگر غمی هم داری مرا شریک خود بدان شاید با توانایی اندکم گوشه ای از دلتنگیت را بردارم Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 Links
پــریــســا در دریـــای خــوشـبـختـی
مکه در سال 2012 |